تبليغاتX

از ماست که بر ماست


از ماست که بر ماست

اندیشه

نوشته های قبلیم رو که میخونم از خودم ناامید میشم. ناامید میشم از این همه روزمرگی که اطرافم رو گرفته.

تا حالا شده صبح از خواب بلند بشید و ببینید دیگه حتی یه خط شعر هم نمیتونید بگید و ذوق ادبیتون رو کلا از دست دادید؟ شده کلی حرف داشته باشید و نتونید بگید؟ شده تو خصوصی ترین فضا ها هم از گفتن حرف هاتون واهمه داشته باشید؟ شده که پشت این حرف های صد من یک غاز قایم بشید که خودتون رو فراموش کنید؟ تاحالا دردش رو حس کردید؟

وقتی سعی میکنم خودم رو فراموش کنم و همرنگ اطرافم باشم بیشتر از خودم بدم میاد. این یه واقعیته که دارم پشت حرف هام پنهان میشم و دلم رو به دلخوشی های کوچیک خوش می کنم.

چاره چیه.

نوشته شده در جمعه 1388/08/22ساعت 6:21 بعد از ظهر به هنرمندی صبا| |


Design By : Night Skin