از ماست که بر ماست
اندیشه
برف که می بارد سیاهی عزا میگیرد عقب میرود گم می شود. که به سیاهی روزهایتان ببارم. من یک قطره اشک نیستم که از یک دل تف دیده برآیم و از چشمی خونین بچکم. من تهدید نیستم که برنیامده خاموش شوم. من برای به آتش کشیدن کاخ هایتان نیامده ام. من حتی توانایی جنباندن یک کاه را ندارم. من پرنده تنها و غمگینی هستم که یک روز سرد زمستانی به پنجره گرمتان پناه آوردم. من فریاد نزدم من اخم نکردم من هیچ نخواستم به جز اینکه مرا به گرمای دلهاتان راه بدهید. سزای من بسمل شدن نبود.
من برف نیستم نوشته شده در شنبه دوازدهم دی 1388ساعت
1:55 بعد از ظهر توسط صبا| |
| Design By : Night Skin |

