از ماست که بر ماست
اندیشه
سوسياليسم:(socialism) اين اصطلاح كه از واژهي سوسيال بمعناي اجتماعي در زبان فرانسه گرفته شده است،معاني بسياري دارد ما تعريف ان در واژه نامه اكسفورد ،" تئوري يا سياستي است كه هدف آن مالكيت يا نظارت جامعه بر وسايل توليد – سرمايه ،زمين ،اموال و . . . مي باشد و ادارهي آن بسود همگان است " مي باشد اما نمي توان يك تعريف جامع و كاملي از اين واژه بدست دادزيرا مفهوم "مالكيت و نظارت عمومي "مفهومي قابل مناقشه است. مهمترين عنصر مشترك سوسياليستها نكيه بر برتري جامعه و سود همگاني بر فرديت و منافع فردي است.از نظر جامه شناختي سوسياليسم شورشي است بر ضد فرد باوري (انديويژواليسم)و ليبراليسم اقتصادي در عصر نوين.سوسياليسم ايدئولوژي شورنده عليه پيامدهاي شوم انقلاب صنعتي براي اكثريت جامعه بويژه پرولتاريا است. اين اصطلاح اول بار در سال1827 به پيروان رابرت آون در انگلستان بكار رفت و در سال1832 در نشريه ارگان پيروان سن سيمون بكار برده شد و پس از در فرانسه و آلمان و آمريكا رواج يافت.از پيامدهاي التزام به اين انديشه مي توان به پديدار گشتن عناوين آنارشيسم ، سنديكاليسم، سوسياليسم مسيحي ،سوسياليسم دموكراتيك و بولشويسم اشاره نمود.هر يك از اين مكاتب اصول خاص خود را دارند ولي هدف تمام آنها بوجود آوردن اقتصادي است كه در آن جامعه ،مسئوليت شيوهي بهره بردلري از ابزار هاي توليد را داشته باشند. پيدايش ماركسيسم در نيمه قرن 19 نقطه تحول عظيمي در انديشه سوسياليستي است ."انگلس"اندیشه های سوسیالیستهای پیش از مارکس و خود را "سوسیالیسم آرمانشهری (اوتوپیایی)می نامدزیرا که هواداران این اندیشه در پی بنیانگذاری جامعه ای کامل ، بیرون ازشناخت ضروریات و امکانات جانعه کنونی بودندو نظراتشان بیشتر انسان دوستانه و اخلاقی بود تا تاریخی و اجتماعی . متن فوق را به این مناسبت آوردم تا شناختی هر چند مختصر از سوسیالیسم را بیان نموده باشم . چندی پیش دوستی از من در مورد کتاب 1984 " جرج اورول " تعریف فراوان مینمود ، با اینکه کمی میانمان شکر آب شد ولی سعی نمودم بنا به پیشنهاد آن عزیز اطلاعاتی از این نویسنده فقید شهیر در اینجا بیاورم و متن فوق هم بیربط به این نویسنده و چالشهای ایشان نیست. جرج اورول: در خلال سالهای 1930 بعنوان شخصیتی سوسیالیست به اسپانیا سفر کرد تا گزارشی در مورد جنگهای داخلی شان تهیه کند.وی به طرفداری از نیروی مقاومت ملی کارگران مارکسیست پرداخت و همراه آنها جنگید و در نهایت از ناحیه گردن مجروح شد .این جنگ دلیل اصلی تنفر وی از کمونیسم و تغییر جهتش به سمت سوسیالیسم بود . در خلال جنگ جهانی دوم ، با درجه گروهبانی در گارد ملی خدمت کرد و در عین حال بعنوان خبر نگار برای " بی بی سی " نشریه " آبزرور " و " تریبون " را بر عهده داشت .در روزهای پایانی جنگ جهانی دوم وی مشهور ترین اثر خود " قلعه حیوانات " را منتشر نمود و پس از پایان جنگ به اسکاتلند رفت . نفرتهایش را می نوشت . جرج اور ول در 21 ژانویه 1950 در اثر ابتلا به بیماری سل در شهر لندن درگذشت . او هرگز در دوران زندگی اش نتوانست موفقیت رمانهای معروفش را ببیند و حتی شاهد پی بینی اش هم نبود . روزنامهی گاردين روز شنبه، نهم ژوئن، پنجاه هزارمين شمارهی خود را منتشر کرد. گاردین به همين مناسبت در ابتکاری جالب، صفحهی اول نخستين شمارهی اين روزنامه را که در پنجم ماه مه ۱۸۲۱ منتشر شده بود دوباره منتشر کرد. جز آن، گاردين در ۲ صفحهی وسط نیز تصاويری از صفحات اول اين روزنامه را در ۱۸۶ سال گذشته که به مهمترين رويدادها و خبرهای سياسی و اجتماعی جهان در قرن بيستم و بيستويکم اختصاص داشت، چاپ کرد. اخباری چون: ۱۸۶ سال قبل، در پنجم ماه مه ۱۸۲۱، جان ادوارد تايلر، تاجر پنبه، ده نفر از دوستانش را جمع کرد و از هرکدام ۱۰۰ پوند قرض کرد با اين شرط که ماهانه ۵ درصد بهرهی آن را بپردازد. او با اين پول نخستين شمارهی روزنامهی گاردين را در شهر منچستر انگلستان با گرايش ليبرال دموکراتيک، به صورت هفتگی و با عنوان «منچستر گاردين» (Manchester Guardian) و با قيمت هفت پنس منتشر کرد که قيمت نسبتا بالايی بود. در ۱۸۷۲ چارلز پرستيچ اسکات (Charles Prestwich Scott) به سردبيری اين روزنامه انتخاب شد. انديشمندی ليبرال که شعار او اين بود: نظر آزاد است اما واقعيتها مقدسند. در سال ۱۹۹۵ برای نخستين بار عکسی رنگی در صفحهی اول گاردين به چاپ رسيد. در ۱۹۹۵ آلن رازبريجر (Alan Rusbridger)، سردبير فعلی، به عنوان سردبير گاردين انتخاب گرديد. عمر دراز و تداوم انتشار روزنامهی گاردين واقعا شگفتانگيز است. حال سوال اين است که واقعا راز ماندگاری اين روزنامه، به عنوان يکی از قديمیترين روزنامههای جهان، در چيست؟ چه عاملی باعث بقا و دوام اين روزنامه در طی ۱۸۶ سال گذشته شده است؟ قطعا پاسخ اين پرسش را در اين نوشتهی کوتاه نمیتوان داد؛ اما نگاهی به تاريخ و گذشتهی گاردين نشان میدهد که علیرغم فراز و فرودها و بحرانها و مشکلات مالی، انتشار اين روزنامه هرگز متوقف نشده است. در تاريخ انتشار گاردين هرگز ديده نشده است که اين روزنامه به خاطر انعکاس يک نظر يا درج نوشتهای به دادگاه فرا خوانده شود يا موجوديت آن از سوی حکومتهای بريتانيا، با گرايشهای متضاد سياسی، به خطر افتاده و توقيف شود. و همهی اينها محصول يک نظام دموکراتيک است که آزادی و استقلال مطبوعات را به عنوان يک رکن مهم دموکراسی پذيرفته و به آن گردن نهاده است. اگرچه جهتگيری سياسی و اجتماعی ليبرال گاردين و مواضع غير متعارف آن دربرابر سياست و فرهنگ، همواره موجب دشمنی محافظهکاران و سنتگرايان شده و تحقير و توهين به نويسندگان و اعضای تحريريهی آن را به دنبال داشته است. کما اينکه آنها را به خاطر داشتن ريش بزی، عينک پنسی و پوشيدن کفش صندل مسخره میکردند و دست میانداختند. منافع ملي "NATIONAL INTEREST " يكي از بنيادي ترين و رايج ترين مفاهيم و واژه هاي سياسي كنوني بويژه در ادبيات سياست خارجي كشور ها مي باشد. اين واژه از دو كلمه منافع( INTEREST) و ملي (NATIONAL) تشكيل شده است .در تعريف به آن دسته از منافعي اطلاق مي شود كه دولتها بعنوان يك مجموعه و به نمايندگي از ملتهايشان در روابط خود با ساير كشورها در پي تحقق آن هستند. سابقه كاربرد اين مفهموم به بعنوان اصول راهنمائي روابط ديپلماتيك كشورها به مراحل اوليه تحول دولت مدرن در قرون ۱۶ و ۱۷ ميلادي باز مي گردد.اين مفهوم در قرن ۱۸ بروز بيشتري يافت و در قرن ۱۹ تحت تاثير جنگهاي ناپلئون عينيت بيشتري يافت.اين مفهوم در دوران پس از جنگ جهاني دوم و تحت اثر آموزه هاي مكتب واقع گرائي مورد توجه شديدي واقع شد.اگرچه هر ملت متشكل از تك تك شهروندان خود است ولي منافع ملي جمع منافع كليه شهروندان يك كشور نيست.از سوي ديگر اين مفهوم در ارتباط تنگاتنگي با نوع نظام سياسي حاكم بر آن مملكت است. در ديدگاه "مورگانتا" مفهوم منافع بر پايه مفهوم قدرت تعريف مي شود كه بر مبناي آن اهداف ساست خارجي هر كشور نبايد فراتر از قدرت آن كشور تعريف شود.چرا كه منابع تحقق خواسته هاي ملي براي كشور ها در نظام بين الملل به شدت محدود است . با اين حال به زعم "جيمز روزنا" اعتقاد دارد كه منافع ملي كشورها ريشه در ارزش ها دارند و در محاسبه قدرت آنها ارزشهاي مطلوب آنها نيز دخيلند. حال با توجه به موارد فوق ديد مناسبتري به اين مفهوم و كاركرد هاي آن مي توانيم داشته باشيم .بخصوص تقابل سياسي كشورمان و كشور هاي مختلف و خصوصا" آمريكا قابل تامل مي باشد به ياد داريم كه كشوري مثل ژاپن با وجود لطمات و خسارات مادي و روحي كه در تقابل با جهان غرب متحمل شد ولي با نگرش منايب ار ديد مصالح ملي به روابط مناسب با ايم ممالك دست زده و اكنون جايگاه مناسبي در معادلات بين الملل برخوردار است. آيا روابط يا دول آمريكاي لاتين از اين منظر مناسب مي نمايد و اينكه آيا چرخشي كه اين اواخر در رابطه با مصر و امارات و گفتگوها با آمريكا انجام گرفته به تامين منافع ملي كمك مي كند يا نه خود مجالي ديگر مي طلبد.مفهوم منافع ملي در چارچوبهاي نظري زير نيز قابل بحث مي باشد: 1) منافع ملي در گفتمانهاي تئوريك–استراتژيك. رورتی تحصیلات دانشگاهی فلسفی خود را در دانشگاه شیكاگو آغاز كرد و پس از آن دانشگاه ییل ادامه داد. او در ابتدا به فلسفه تحلیلی تمایل داشت و نخستین كتابش چرخش زبانی (1967) نیز در همین حال و هوا بود. اما به تدریج تحت تاثیر آثار جان دیوئی به سنت پراگماتیسم آمریكایی گرایش پیدا كرد كه خود او در سالهای بعد از نمایندگان سرشناس آن شد. در عین حال آثار فیلسوفان تحلیلی مهمی چون سلارز، كواین و دیویدسون هم در شكلگیری فكر فلسفی او نقش مهمی داشتند و میتوان گفت كه رورتی مهمترین معرفی كننده دیویدسون به سنت فلسفه قارهای اروپا بود. او در دورههای متاخر كاری خود به آرا فیلسوفان قارهای چون دریدا، هایدگر، و فوكو نیز پرداخت و یكی از سرشناسترین فیلسوفانی بود كه با هر دوسنت فلسفی حاضر در غرب آشنا بود و در هر دو سنت اثری داشت. از رورتی 12 كتاب منتشر شده است كه عمدتاً در زمینههای معرفتشناسی، فلسفه زبان، پراگماتیسم، و فلسفه و اندیشه سیاسی هستند. از مهمترین این آثار میتوان به "فلسفه و آیینه طبیعت" (1979) و "تصادف، طعنه و همبستگی" (1989) اشاره كرد (نفل از وبلاگ محمدعلي ابطحي) در دوران دبستان که بودم، مرتب از کتاب خانه ی مدرسه کتاب قصه می گرفتم و می خواندم. یکی از آن کتاب قصه ها که خیلی به آن علاقه مند بودم، کتاب های کوچکی بود از صمد بهرنگی. یادم هست که مسئول کتاب خانه توجیه می کرد این کتاب ها را به دیگران نشان نده. از همان موقع این توجیه مسئول کتاب خانه برایم جالب بود. چند هفته پیش رفته بودم کتاب فروشی. دیدم مجموعه قصه های صمد بهرنگی را در کتابی به نام قصه های بهرنگ تجدید چاپ کرده اند. آن را خریدم و سه چهار شبی همه ی قصه هایش را به یاد ایام کودکی دوباره خواندم. قصه ها را ۴۰ سال پیش نوشته؛ صمد ترک بوده و با توجه به فرهنگ و ادبیات ۴۰ سال پیش هم چنان شیوا و خواندنی است. بیشتر مثل کلیله و دمنه قهرمان داستان هایش حیوان ها هستند. به دلیل گرایش های کمونیستی اش که در دوران خودش پایگاه اکثر روشنفکرها بود و راه مبارزه با سلطه ی حاکم، در همه جا تحریک فراوانی علیه سرمایه دارها می کند و البته به تناسب به همان دلیل گاهی تبلیغاتی علیه مظاهر دین. خوبی نوشته های صمد از نوع بهرنگی اش و نه آن صمد دیگر این است که هم آدم ها را به عمق داستان می برد و هم حرف های سیاسی اش را به تناسب شرایط آن روز می زند. امروز بیشتر از آن روز می فهمم چرا در آن شرایط کتاب دار مدرسه ی ما می گفت کتاب را کسی نبیند. هنوز هم کلیات داستان های صمد شیرین است و خواندنی. این ها بخشی از تاریخ ادبیات کشورمان هستند. خوشحال شدم که تجدید چاپ شده است. انتشارات سرایش آن را منتشر کرده، شما هم بخوانید (نقل از هم ميهن) بامداد روز گذشته ريچارد رورتي، فيلسوف آمريكايي به زندگي خود پايان داد. رورتي اگرچه در ميان ايرانيان، فيلسوفي ناشناخته نيست، اما انديشه او مهجور است و بسيارند روشنفكراني كه با انديشه او بيگانهاند. سه سال پيش بود كه به همت رامين جهانبگلو- يادش بهخير- به ايران آمد و با سخنانش، تعجب مخاطبان ايراني را برانگيخت. مشكل اين بود كه رورتي، سادهگوي بود و سخنان اعوجاجي نميگفت و به سبك روشنفكران اروپايي، زمين و زمان را بههم نميدوخت تا چند كلمه حرف فلسفي بزند. آمده بود تا فقط بگويد كه عمل به دموكراسي بر فلسفهورزي براي آن، اولويت دارد و براي دموكرات بودن احتياجي به فلسفهورزيدن نيست. اولین نکته از نظر من یک ایراد است که به سؤال شما وارد میکنم: پیشفرضی که در سؤال شما هست این است که نگاه ثابتی در میان ما ایرانیها نسبت به غرب از زمان آشنایی ایرانیها با غرب وجود داشته و همچنان هم تداوم پیدا کرده است. در حالیکه ایرانیهای مختلف در مقاطع مختلف نگاههای متفاوتی نسبت به غرب داشتهاند. بنابر این چندین اشکال در صورت مسألهی بحث نهفته است. یکی اینکه ما یک نگاه ایرانی به غرب نداریم. ما نگاههای متفاوتی از ایرانیان به غرب داریم که همین نگاهها هم در مقاطع مختلف دچار جرح و تعدیل میشود. ولی یک صورتبندی از این نگاه که میتوانیم داشته باشیم. بله. پس سؤال به این شکل تغییر میکند که: آیا میتوانیم یک صورتبندی از غرب ارایه دهیم؟ پاسخ بله است. ولی با این هشدار که مثل هر صورتبندی دیگری، چون باید در چارچوب و به شکل کلی مطرح شود، بنابر این در این مورد مقداری از جزییات دیده نمیشود. اگر بخواهیم صورتبندی کنیم، باید بگویم که اساسا ما ایرانیها کم و بیش از زمان صفویه با غرب آشنا شدیم. یعنی ردپای نخستین ایرانیهایی که به غرب رفتند و با ذات تمدنی به اسم فرنگ آشنا شدند به عصر صفوی بر میگردد. منتها این نگاه که در زمان صفوی به وجود آمد نگاه خیلی کوچک و محدودی بود که صرفا توسط شماری از ایرانیان که به غرب رفتند شکل گرفت. این مسأله صرفا میتواند به عنوان مقدمه برای صورتبندی ما مورد استفاده قرار بگیرد. مرحلهی بعدی، در حقیقت ایران اوایل قرن ۱۹ است که نگاه ما به غرب در این دوره وارد مرحلهی جدیدی میشود. چرا نگاه ما ایرانیها به غرب وارد مرحلهی جدیدی میشود؟ به این معنا که هم تعداد ایرانیهای آشنا با غرب در این دوره خیلی بیشتر از زمان صفویه است. اما از آن مهمتر اینکه غربی که ایرانیها در زمان قاجار (قرن ۱۹) با آن آشنا میشوند در مقایسه با غربی که ایرانیهای عصر صفوی میشناختند یک تغییر اساسی و بنیادی پیدا کرده بود. یعنی اینکه اگر در سال ۱۳۰۰، که اواسط عصر صفویست، کسی در لندن یا پاریس یا هلند یا فرانکفورت به خواب میرفت و در سال ۱۶۰۰ (که این سالهای اواسط عصر صفویست) بیدار میشد خیلی در جامعهی غرب تغییر و تحولی نمیدید. بیشتر فضا و محیط جامعه کمابیش همان فضایی بود که در سال ۱۳۰۰ و ۱۴۰۰ وجود داشت. اما اگر کسی در سال ۱۷۰۰ به خواب میرفت و در سال ۱۸۰۰ یا ۱۸۵۰ بیدار میشد باور نمیکرد که این لندن همان لندن است. این غرب همان غرب است. به این دلیل که از اواسط قرن ۱۸، یعنی از سال ۱۷۵۰ به بعد، در غرب انقلابی به وجود میآید که ما آن را به عنوان انقلاب صنعتی میشناسیم. انقلاب صنعتی از خیلی جهات غرب را شخم زد؛ منتها جامعهی ایران از ۱۵۰۰ که صفویه به قدرت رسید تا ۱۸۰۰ تا ۱۹۰۰ دچار تغییر و تحول چندانی نشده بود. بنابر این در زمان صفویه ما کمابیش مثل غرب بودیم (منهای اعتقادات). اما در سال ۱۸۰۰ که مرحلهی دوم صورتبندی ماست، غرب از بسیاری جهات با ایران متفاوت است. یعنی وقتی به حکومت غربی در سال ۱۸۰۰ نگاه میکنید هیچ سنخیتی با حکومتی که ما در ایران آن زمان میبینیم ندارد. حکومت این زمان در غرب شروع به لیبرالدموکراسی شدن کرده است و اندیشهها و آرمانهای انقلاب فرانسه تدریجا به سایر مناطق اروپا نفوذ پیدا میکند. صنعت و علوم جدید، روزنامه، پزشکی، آهن، ارتباطات جدید در قالب تلگراف وارد شدهاند. بنابر این ایرانیهایی که از سال ۱۸۰۰ به بعد غرب را میبینند به تعبیری محو غرب میشوند. یعنی هر آنچه را که در غرب است مثبت و سفید میبینند. این نگاه یا این مقطع از جنگهای ایران و روس شروع میشود که اوایل قرن ۱۹ است؛ که ما طی یکی- دو دهه جنگ با روسیه کاملا شکست میخوریم و تمام سرزمینهای واقع در شمال ارس و قفقاز را از دست میدهیم. و در حقیقت برای اولین بار است که برخی ایرانیان مثل امیرکبیر و عباس میرزا متوجه شکاف بین ما و غرب میشوند. تلاش اینها هم این است که این شکاف را به نوعی پر کنند. به این شکل که ایران را هم مثل غرب کنند، یعنی مدل حکومت ایران مثل حکومت در غرب شود. و بدین ترتیب سعی کردند روزنامه و قانون و صنعت را در ایران به وجود بیاورند. این نگاه مثبت به غرب خوب است؛ که اوج آن در انقلاب مشروطه دیده میشود. مشروطهخواهان، اعم از سکولار و مذهبی (مثل مرحوم طباطبایی، بهبهانی، ملک المتکلمین و...)، در حقیقت به دنبال مدل سیاسی غربی هستند. دیگران، مثل ملکمخان و تقیزاده و...، اساسا به این مسأله اعتقاد دارند که هر آنچه را در غرب است باید به یک شکلی وارد جامعهی ایرانی کرد. منتها برخی از آنها اعتقاد داشتند که مذهب را به اصل و نوع و... باید کنار گذاشت و برخی دیگر معتقد بودند که باید نوعی سازگاری و وحدت و تلفیق بین شریعت اسلام و انگارههای غربی ایجاد کرد. پس فکر میکنید چرا مشروطه در ایران شکست خورد؟ در این بین مشروطه به دلایل مختلف شکست خورد. البته شخصا معتقدم مشروطه به این دلیل که با مدل لیبرال دموکراسی در ایران وارد شد شکست نخورد و به دلایلی بیربط با الگوبرداری مدل سیاسی ما از غرب به شکست رسید. ولی خیلیها اعتقاد دارند که این مدل لیبرال دموکراسی با مختصات سیاسی، اجتماعی، تاریخی، دینی و فرهنگی جامعهی ایران سازگاری نداشته است. من مخالف این نظر هستم. چون فکر میکنم که درست است که نظام سیاسی مشروطه را ما از غرب گرفتیم، اما آن نظام هیچ تضاد و تباینی با شریعت نداشت. یعنی در قانون اساسی مشروطه و متمم آن و مصوبات نخستین مجلس مشروطه هیچ چیزی که مغایر با شریعت باشد نمیتوانید پیدا کنید. ممکن است بگوییم یک سری از این اصول از شریعت ما بر نیامدهاند. که البته درست هم هست. اصل تفکیک قوا، اصل حاکمیت قانون، اصل تحدید قدرت حکومت به قانون، اصل عزل و نصب حکومت، یعنی همان بنیانهای جمهوری اسلامی، هیچ کدام از فقه نیامدهاند. از قال الصادق یا قال الباقر نیامدهاند. همه از دموکراسی و لیبرال دموکراسی و فرهنگ سیاسی غرب آمدهاند. منتها هیچ یک از اینها با اسلام و فقه شیعه مخالفت و تضادی ندارند. این مسأله ما را وارد یک سری بحثهایی میکند. به این شکل که مثلا چرا شیخ فضل الله نوری در مقابل مشروطه ایستاد؟ جواب این است: با وجود ایستادگی او در مقابل مشروطه بسیاری دیگر از رهبران و علما و مراجع نجف و... در مقابل مشروطه نایستادند و مشروطه را مغایر با شریعت ندانستند. به هرحال بحث اصلی ما این است که آن نگاه مطبوع و پسندیده به غرب همچنان ادامه پیدا میکند. البته در زمان رضا شاه سعی میشود جنبههای دیگری از غرب الگوبرداری شود. مثل حضور زنان در اجتماع، دانشگاه، راه آهن و... اما مظاهر سیاسیای که مشروطه با خود آورد مثل حاکمیت قانون، آزادی و... کاملا در زمان رضا شاه از بین میرود. مرحلهی سوم که نگاه ما ایرانیها به سمت و سوی غرب میرود، مرحله بعد از سقوط رضا شاه است. مرحلهای که مارکسیسم وارد ایران میشود. و در حقیقت غرب دیگر نه تنها جایگاه پسندیدهای را که تا قبل ۱۳۲۰ در ایران داشته ندارد بلکه مترادف با امپریالیسم، استعمار و استثمار و اصلا هیچ جنبهی مثبتی از غرب در فرهنگ سیاسی بعد از عصر رضا شاه دیده نمیشود. کمتر کسی را در دههی ۲۰ و ۳۰ میبینید که از دموکراسی و جان لاک و جان استیوارت میل و مونتسکیو و دیدرو صحبت کند. همهی اینها به بایگانی فرستاده میشود و غرب عجین با پستی و پلیدی و سیاهی میشود. و فکر میکنید که در عصر حاضر، یعنی بعد از انقلاب اسلامی، غرب چه تعریفی از جامعهی ایرانی دارد؟ آیا نگاه به غرب در ایران امروز به نگاهی که به غرب در فرهنگ سیاسی بعد از عصر رضا شاه وجود داشت شباهتی دارد؟ من معتقدم این مرحله در انقلاب اسلامی هم همچنان ادامه پیدا کرده است و تا دوم خرداد ۷۶ هنوز با ما بوده است. یعنی در تمام این قریب به نیم قرن آن نگاه ما ایرانیها به غرب نگاه فوقالعاده بدبینانهایست و ما در غرب چیز مثبتی نمیبینیم. بعد از دوم خرداد مجددا یک جور نگاه به غرب در قالب عقبهی فکری جریان اصلاحطلبی به وجود میآید. و ما میبینیم که چه برخی روحانیونی که ما آنها را در کسوت اصلاحطلبی میشناسیم و چه دکتر عبدالکریم سروش و دیگران گفتمان جدیدی که مطرح میکنند همان گفتمان غربیست - با یک بسم الله که ابتدای آن میگذارند - که بعد از دوم خرداد در ایران جان گرفته است. بخش عمدهای از مباحثی که کدیور و مجتهد شبستری، کواکبیان، دکتر سروش و دیگران مطرح میکنند در حقیقت انگارهها و اندیشههای غربی لیبرال دموکراسی غربی است. یعنی اگر این افکار و اندیشهها را کمی خراش دهید همان افکار و اندیشههای جان لاک، جان استیوارت میل، روسو، مونتسکیو و... است. و بحث امروز جامعه ایرانی با غرب آیا مسألهی دموکراسی و اسلام است؟ بحثی هم که الان در جامعهی ما مطرح شده است بحثیست که در عصر مشروطه مطرح شده بود و آن این بود که: درست است که این فکر را ما از غرب گرفتیم و نه از اسلام؛ ولی آیا این تفکر در تقابل با اسلام است؟ اصل تفکیک قوا که از اصول جمهوری اسلامی است یا این اندیشه که ولی فقیه را هم غیر مستقیم باید مردم انتخاب کنند تضاد و تقابلی با شریعت دارد؟ برخی اسلامگرایان معتقدند که اینها هیچ تضاد و تقابلی با اسلام ندارند اما برخی دیگر از اسلامگرایان، مثل آیتالله مصباح و دیگران، معتقدند که اینها آرا و افکار غربی هستند و در حقیقت ما باید در نظام حکومتی و حقوقی و در مناسبات بینالمللی و... به جوهره و گوهرهی ناب و اصیل برگردیم که با افکار و عقاید غربی قاطی شده است. این مرحلهی جدیدی است که به گمان من مجددا در این صورتبندی قرار میگیرد. که در اینجا ابتدا یک سری بحثهای جزیی مطرح میشود که همان وجود جریاناتیست که تجلی آنها را در نهضت آزادی و اندیشههای مرحوم بازرگان میبینیم. مهندس بازرگان یا نخشب و دیگران را باید در این صورتبندی یک استثنا دانست که در اوج غربستیزی که در ایران به وجود آمده و جلودار آن چپ است و بعدها به جز چپ ما در شریعتی، آل احمد و خیلی از متفکرین اسلامی این غربستیزی را میبینیم، مرحوم بازرگان و نهضت آزادی استثنا بودند که اعتقاد داشتند ما نباید نه به شکل صد درصد غرب را تایید و تقلید کنیم و نه اینکه آن را مورد سرکوب و مذمت قرار دهیم و آن را کنار بگذاریم. غرب درحقیقت میتواند در برگیرندهی نکات مثبتی باشد که ما از آن تقلید کنیم و در عین حال ما میخواهیم همچنان در حوزهی شریعت بمانیم. حرف اصلی مهندس بازرگان هم همین است که با حفظ حوزهی شریعت، نکاتی که به لحاظ سیاسی و اجتماعی و مدنی، مفید و انسانیست از غرب بگیریم. ولی جریان مهندس بازرگان که در دههی ۳۰ و ۴۰ متجلی شد یک استثنا بود. قاعدهی کلی همان نگاه غربستیزانه بود که مارکسیسم توسط حزب توده به ایران از سال ۱۳۲۰ وارد کرد و تا امروز هم تداوم پیدا کرده است. منتها در دههی ۲۰ و ۳۰ و ۴۰ میشود گفت که اگرچه در رأس غربستیزی متفکرین اسلامی بودند ولی در جوهره و گوهرهی آن هنوز ادبیات مارکسیستی دیده میشد. غربستیزیای که تا امروز که دههی ۸۰ است در ایران وجود دارد تمام انگارهها و ترکیبات مارکسیستی خود را از دست داده است و به جای آنها ادبیات اسلامی وارد آن شده است با این حال نگاهی که اسلامگرایان غربستیز فعلی ما به غرب دارند عین همان نگاهیست که مارکسیستهای ۳۰، ۴۰، ۵۰ سال پیش نسبت به غرب داشتند. اما در عین حال تحولی که ما به موازات آن میبینیم این است که یک سری از متفکرین اسلامگرای ما، آن شغل غربستیزی را کنار گذاشتند و در حقیقت ضمن اینکه ادعای شریعت و شریعتمداری دارند تلاش میکنند که برخی از تفکرات و انگارههای غرب را هم بگیرند. اینکه حاصل این جدال چه خواهد بود قطعا آینده نشان خواهد داد.
پنجاه هزارمين شمارهی گاردين منتشر شد.(نقل از رادیو زمانه)


شروع جنگهای جهانی اول و دوم، پيروزی انقلاب اکتبر در روسيه، حملهی ژاپن به بندر پرلهاربر، بمباران هيروشيما، بحران کانال سوئز، پيروزی کاسترو در کوبا، تاجگذاری ملکه اليزابت دوم، ترور جان اف کندی، تشييع جنازهی چرچيل، فرود انسان در ماه، جنگ شش روزهی اعراب و اسرایيل، فتح اورست، بحران موشکی کوبا، عروسی دايانا و چارلز، جنگ فالکنر در آرژانتين، يکشنبهی خونين ايرلند، دستگيری نلسون ماندلا و بعد آزادی او از زندان، ترور مارتين لوتر کينگ، جنگ ويتنام، شورش سياهان در محلهی بريکستن لندن، سقوط مارگارت تاچر، مرگ دايانا، انفجار چرنوبيل، جنگ خليج فارس، حمله به افغانستان، انفجار بمب در لندن، يازدهم سپتامبر و انفجار مراکز تجارت جهانی، فاجعهی سونامی و سقوط صدام.
در ۱۹۲۹ سی پی اسکات بازنشسته شد و پسرش تد اسکات به جای او نشست (خانوادهی اسکات هنوز جزو سهامداران اصلی اين روزنامهاند). در ۱۹۳۲ تد اسکات در تصادف قايقرانی درگذشت و ويليام پرسيوال کروزير William Percival Crozier به جای او انتخاب شد. در ۱۹۴۴ با درگذشت کروزير، آلفرد پاول وودزورث Alfred Powell Wadsworth، سردبير گاردين شد. در ۱۹۵۶ آليستر هترينگتن (Alastair Hetherington) به سردبيری گاردين رسيد و خوانندگان را ۱۰درصد افزایش داد. در ۱۹۵۹ عنوان اين روزنامه از «منچستر گاردين» به «گاردين» تغيير يافت و در ۱۹۶۱ انتشار آن علاوه بر منچستر در لندن نیز آغاز شد. در ۱۹۶۴ تحريريهی اين روزنامه از منچستر به لندن منتقل شد.
در ۶۶-۱۹۶۵ بحران مالی باعث شد که ايدهی ادغام گاردين با روزنامهی تايمز مطرح شود اما اين طرح هيچگاه عملی نشد. در ۱۹۷۵ پيتر پرستن به عنوان سردبير روزنامه تعيين گرديد. در دههی هشتاد تيراژ گاردين به پانصدهزار نسخه در روز رسيد. در ۱۹۸۸ گاردين با طراحی جديد منتشر شد و در ۱۹۹۲، G2 به عنوان ضميمهی گاردين در قطع روزنامههای تابلويد (tabloid) منتشر گرديد.
روزنامهی گاردين در سالهای ۱۹۹۹-۱۹۹۷ سه بار پیدرپی به عنوان بهترين روزنامهی سال بريتانيا انتخاب شد. وبسايت روزنامهی گاردين نيز در سال ۱۹۹۹ با عنوان Guardian Unlimited آغاز به کار کرد. در سال ۲۰۰۵ قطع روزنامه تغيير کرد و از قطع بزرگ به قطع متوسط (قطع برلينر) تبديل شد.
گاردين هميشه نوآور بوده و با تکنولوژی مدرن قابليتهای خود را به عنوان يک رسانه توسعه بخشيده است. وبسايت گاردين اين امکان را برای همهی مردم جهان که به اينترنت دسترسی دارند، فراهم کرده که مطالب گاردين را همزمان با انتشار آن به صورت آنلاين بخوانند. خصوصا در کشورهايی مثل ايران که روزنامهی گاردين در آنجا توزيع نمیشود. اما آنچه گاردين را به روزنامهای مهم و معتبر در ميان رسانههای کلاسيک تبديل کرده، قابليت تبديل آن از يک رسانهی سنتی به يک رسانهی مدرن نبود؛ چرا که امروز اين اتفاق در مورد بيشتر روزنامههای قديمی و بزرگ افتاده است. ويژگی مهم گاردين، علاوه بر طراحی صفحه و حروفچينی زيبا و فوقالعاده جذاب آن و استفاده از عکسهای ويژه و منحصر به فرد، در انتشار آزادانهی افکار، ديدگاهها و نظرات افراد و گروههای مختلف سياسی، اجتماعی و اعتقادی خصوصا اقليتهای نژادی، مذهبی و اجتماعی در چهارچوب قوانين دموکراتيک بريتانياست. گاردين بيش از هر روزنامهی بريتانيايی ديگر به فرهنگهای حاشيهای و غير مسلط جامعه توجه نشان داده و آنها را بازتاب داده است. ويژگی ديگر گاردين، انعکاس ديدگاههای غير متعارف و آلترناتيو در حوزهی انديشه، ادبيات، سينما و فرهنگ در مقياسی بينالمللیست. بخش Review آن که روزهای شنبه به شکل ضميمه منتشر میشود، يکی از جذابترين، متنوعترين و پرخوانندهترين مجلههای ادبیست که در بريتانيا منتشر میشود و به معرفی و نقد و بررسی کتابهای روز و گفتوگو با نويسندگان مطرح جهان اختصاص دارد. در همين ضميمه است که مقالاتی از مارگارت ات وود، امبرتو اکو، حنيف قريشی، گور ويدال، سوزان سونتاگ، گور ويدال، اسلاوی ژیژک، ايزابل آلنده، ماريو وارگاس يوسا، گابريل گارسيا مارکز، نادين گورديمر، نوام چامسکی، لورا مالوی و بسياری ديگر از نويسندگان و متفکران نامدار جهان به چاپ میرسد. همينطور ويژهنامهی روز جمعهی آن که با عنوان Film & Music منتشر میشود و به نقد و بررسی فيلمها و آلبومهای موسيقی هفته میپردازد و منتقدان فيلم برجستهای چون ديويد تامسن و درک مالکوم يادداشتها و نقدهای خود را در آن مینويسند.
پرسش ديگر اين است که در عصر وبسايتها، وبلاگها و پادکستها و در زمانهای که اينترنت و رسانههای ديجيتال به رقابت با روزنامههای سنتی پرداخته و بر فروش آنها تأثير به شدت منفی گذاشتهاند، و در دورانی که به قول مهدی جامی مردم پديدآورندهی رسانهاند، سرنوشت روزنامههايی مثل گاردين چه خواهد شد؟ آيا آنها به وسيلهی اينترنت بلعيده شده و تنها به صورت روزنامههاي آنلاين باقی خواهند ماند؟ يا اينکه همچنان میتوان هر صبح آنها را از دکههای مطبوعاتی يا بقالیها خريد، لمس کرد، ورق زد، بوييد و در قفسهها و جعبههای کارتن نگهداری کرد؟
2) منافع ملي و استراتژيهاي سياسي.
3) منافع ملي و دولت.
4) منافع ملي و پاسخ به مسألهي قومگرايي و مليگرايي در ايران.
5) منافع ملي و مسألهي انرژي هستهاي.
6) منافع ملي و جهانيشدن.
7) منافعملي و الگوهاي توسعهي منطقهاي.
و ...
ریچارد رورتی، فیلسوف پراگماتیست مشهور آمریكایی، روز جمعه 8 ژوئن بر اثر ابتلا به سرطان در منزل شخصیش درگذشت. او در چهارم اكتبر 1931 در خانوادهای فرهنگی به دنیا آمد.
دکتر صادق زیباکلام چهرهی آشنایی برای اهالی سیاست و اندیشهی ایران است. او استاد دانشکدهی حقوق و علوم سیاسی دانشگاه تهران است. زیباکلام در اوایل انقلاب عضو شورای عالی انقلاب فرهنگی بوده و کتابهای متعددی نوشته است. «مقدمهای بر انقلاب اسلامی»، «ما چگونه ما شدیم» و «نظری بر اندیشه سیاسی دکتر علی شریعتی از دموکراسی تا مردمسالاری دینی» از جمله آثار اوست. دکتر صادق زیباکلام چالش ارتباط بین ایران و غرب را از دریچهی تاریخ مورد بررسی قرار میدهد.
به نظر شما نگاه ما ایرانیها به غربیها چگونه است؟
| Design By : Night Skin |
