تبليغاتX
از ماست که بر ماست


از ماست که بر ماست

اندیشه

هذیان نوشت:

سکوت می کنم که همهمه درونم را نشنوی

در سکوت اشک میریزم تا آتش این دل خاموش شود

اما نمی شود که نمی شود.

زبانه گرفته این دل زبان بسته

بس که هستی و نیستی

نیستی و هستی.

 

 

پی نوشت:

میشه من آفتاب بالانس بزنم؟

میشه من روی سرم راه برم؟

میشه اینهمه انتظار یه پایان خوش داشته باشه؟

 

میشه اینقدر خودم رو برای خودم روایت نکنم؟

میشه ادامه این داستان رو روایت کنی؟

میشه من در مقابل هیچ پرتگاهی قرار نگیرم تا هوس پرتاب کردن خودم به سرم نزنه؟

 

میشه یه روز که از خواب بلند میشم همه چیز خوب باشه؟

 

بچه که بودم مامان واسم یه جوجه خریده بود. یه روز دیدم خیلی کثیفه. بردمش حموم و حسابی شستمش. بیچاره همون شب ذات الریه کرد و مامان گذاشتش توی سطل آشغال. صبح خواهرم صدای ضعیف جیک جیکش رو شنیده بود و درش آورده بود و شسته بودش. وقتی از خواب پاشدم دیدم ای بابا جوجه کثیفه که باز. دوباره شستمش. و اینبار دیگه جدا مرد.

چه ربطی داره؟ نمیدونم.

 

اما نمی شود که نمی شود.

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 2:37 بعد از ظهر توسط صبا| |

من دختر:Girl Power

من زن:تصاویر زیبا سازی ، عکس های یاهو ، بهاربیست             www.bahar-20.com

من همسر:  تصاویر زیباسازی وبلاگ ، عکس های یاهو ، بهاربیست             www.bahar-20.com

من مادر:   

اووووووووووووووه چقدر مسئولیت.

بی خیال.

روز دختر مبارک.

پی نوشت: من همه این مسئولیت ها رو ندارم. داشتم غصه آینده رو می خوردم. قابل توجه آقای سهند.

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 10:2 قبل از ظهر توسط صبا| |

امروز خسته از موتیف های تکراری، از صبح دچار یاس فلسفی هستم. جالبه که وسط همین یاس فلسفی بودم و داشتم می گفتم خدا جون فایده من الآن روی زمین چیه، و من دارم وسط این خلقتت چه کار می کنم، و چه بهتر زحمت رو کم کنم، و از این غرغر های ریز به جون خدا می زدم که یهو زمین لرزید. گفتم خدایا من هرچی می گم گوش نمیدی اما این یکی رو خوب شنیدی ها...

 خسته ام. خیلی خسته ام و این یاس فلسفی هم شده مزید بر علت. اما خداییش دلم نیومد زحمتم رو از دوش خلقت بردارم. حیف نیست؟ هنوز کلی راه نرفته جلوی رومه اما:

 

Two roads diverged in a yellow wood

Sorry I could not both go۱

 

توی سالهای آخر دوره راهنمایی و اوایل دبیرستان گاهی که دلم خیلی می گرفت یا یه سوال بی جواب توی ذهنم بود می رفتم می نشستم زیر میز ناهار خوری و یکی دو ساعتی در سکوت همون جا می موندم. تو دوران دانشجویی توی خوابگاه یه گوشه اتاق مال من بود. می رفتم اون کنج می نشستم و بق می کردم و به سوالای فلسفی ام فکر می کردم. شروع به درس دادن که کردم سوالام وقتی می اومدن سراغم که به بچه ها یه تکلیفی می دادم و اونا مشغول بودن. بعد همین می شد دست مایه کلاس های مکالمه واسه به حرف کشیدن بچه ها. اما این روزها خسته ام. فقط خسته ام.

 از وقتی بزرگ شدم دیگه روحم زیر هیچ میزی و کنج هیچ اتاقی جا نمی گیره.

 اعتراف می کنم که دلم برای تدریس تنگ شده. خیلی هم تنگ شده. فکر می کنم اشتباه کردم.

 راستی آقای سهند برگشتن.


۱.  شعر از رابرت فراست.

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 10:13 بعد از ظهر توسط صبا| |

چشم هایت که مست خواب می شوند

شب به خیر که میگویی

مثل همیشه بغضم را فرو می دهم

و با همان لبخند مصنوعی

آرزو می کنم خواب های رنگی ببینی.

باز حسرت صدایم پنهان می ماند،

بس که خواب آلوده ای.

 

هیچ به تو گفته ام خواب های من همه خاکستری اند؟

هر شب به خودم می گویم امشب می بینمش و دستان گرمش را می فشارم.

گاهی یادم می رود!

یادم می رود خواب ببینم. عجیب نیست؟

 

تو که شب ها خواب های رنگی می بینی

روی ماه خدا را ببوس.

یادت نرود.

حتما بگو! بگو:

 قلب کودکی یتیم سخت مشتاق است

که سفره خانه اش پر باشد از نان و عشق.

نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 6:45 بعد از ظهر توسط صبا| |

دیروز هرچی غذا میخوردم سیر نمیشدم. نمیدونم چرا. اما همین باعث شد یه خاطره توی ذهنم تداعی بشه.

دو سال پیش روز تولد آقای سهند خواهرشون ما رو واسه نهار بردن بیرون. قبلش هرچی به آقای سهند گفتم بابایی من اهل غذا نیستم اصراف میشه ها. قبول نکردن.

خلاصه ما رو بردن یه رستوران شیک .... بله ... طبقه چهارم یا پنجم شایدم بالاتر.... ترس از ارتفاع هم دارم وحشتناک. از شانس من هم صندلی کنار پنجره قسمت من شد و یه نگاه به پایین کافی بود که روزم تیره و تار بشه.  با آبجی خانوم هم که رودربایستی داشتم و ...تصاویر زیباسازی وبلاگ ، عکس های یاهو ، بهاربیست             www.bahar-20.com

اول سوپ قارچ اومد. منم که عاشق قارچ. هی اونا به من چشمک زدن هی من به معده ام التماس کردم. نشد که نشد. سوپ قارچ جلوی چشمهای حسرت زده من رفت که رفت.

خداییش آبجی خانوم خیلی با سلیقه بودن تو انتخاب غذا. بعدش میگو اومد. تو چشمای میگو نگاه کردم، به آقای سهند نگاه کردم. اشاره زد که بخور.  بازم نشد. من گشنه فقط نوشیدنی نوشیدم. ظرف میگو هم روی دست های گارسون رفت و چشم من تا آشپزخانه دنبالش. سالاد هم از ما رو برگردوند. و سهم من از ناهار اون روز شد دو تیکه میگو، دو تا قارچ، یه پر سیب زمینی.تصاویر زیباسازی ، عکس های یاهو ، بهاربیست             www.bahar-20.com

آبجی خانوم بیگناه اونروز کلی پول بابت غذاهای نخورده من داد و لابد توی دلش هم چقدر عصبانی شد. که حق هم داشت خداییش.

یادمه از شدت خجالت بابت شیرین کاریم کادوی تولد آقای سهند رو که یه کتاب بود هول هولکی دادم بهشون. و بقیه راه خودم رو با کودک فهیم آبجی خانوم سرگرم کردم.

وقتی برگشتم خونه تا یه هفته سیر نمی شدم. هرچی میخوردم یاد قارچ های عزیز و میگو می افتادم  و گشنه تر میشدم. عجب روزی بود. هیچوقت نپرسیدم از آقای سهند که از این کار من و لب به غذا نزدن من چه حسی داشتن. خودشون هم نگفتن.

پی نوشت: من همیشه توی مهمونی ها اشتها ندارم و هی یکی با ظرف غذا دنبال من می دوه.

تصمیم کبری: بالاخره تصمیمم رو گرفتم که این ترم هم با هر مصیبتی شده برم کلاس فرانسه. صبا هرکاری رو شروع میکنه تا تهش میره.

‌دنبال نوشت:امروز توی مترو ظرف غذا با هجوم جمعیت روی دست ها رفت و صبا امروز رو هم گرسنه میمونه.

دیگه میرم به خدا. فقط لطفا یه فاتحه برای حافظ...

نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 9:29 قبل از ظهر توسط صبا| |

 

 

روزم رو با کلی خنده شروع کرده بودم. اما حالا که تقریبا وسط روزه یه احسای بدی دارم. یه جور بغض توی وجودم هست.

قول داده بودم دلیل سوالم در پست قبلی رو بنویسم. حالا هم مثلا میخوام همین کار رو انجام بدم اما ذهنم تقریبا هیچ نظمی نداره. به هر حال...

راستش گاهی آرایش میکنم تا احساس بهتری نسبت به خودم داشته باشم و احساس خوبی رو منتقل کنم. خداییش اگر کسی از خوشگل و مرتب بودن بدش بیاد یه جای کارش ایراد داره. زن هم که مظهر جمال خداست. پس سرخاب سفیداب گاهی خوبه. اما تو عرصه های اجتماعی، جایی که مردها به نیروی فکرشون می بالن خیلی وحشتناکه که خانوم ها با اهرم زیبایی کارشون رو پیش ببرن. اما جواب اینکه چرا این زیبایی ظاهری به یک اهرم پیش برنده تبدیل شده پیش آقایونه. خانوم ها دارن خودشون رو تو آینه اقایون نگاه می کنن و کاری رو انجام میدن که پسند اونا باشه و باعث بشه توی مجامع مردانه راهی برای خودشون بازکنن. در واقع این نوع پوشش و آرایش یه جور واکنش نسبت به خواسته های آقایون ودر جهت دیده شدنه.

این آرایش های غلیظ که مخصوص شب هستن و شما ساعت شش صبح ملاحظه می کنید. اینکه ایران رتبه دوم استفاده از لوازم آرایشی رو توی آسیا داره. اینکه رتبه اول عمل های زیبایی جهان رو داره، همه اش واسه اینه که خانوم ها میخوان جلب توجه کنن و آقایون این رو غیر مستقیم می طلبند.

من ترجیح میدم آراسته و مرتب باشم اما از زیباییم برای پیشبرد اهدافم استفاده نکنم. ما خانوم ها باید قدر خودمون رو بدونیم و اول خودمون برای خودمون احترام قائل بشیم. ما نقاط قوت زیادی داریم. خلاصه اش این که میخوام با تواناییهام مطرح باشم.

پی نوشت: خیلی ذهنم آشفته است. یه چیزای دیگه ای میخواستم بنویسم که اینا رو نوشتم. I'm OK

پی در پی نوشت: آقای سهند رفتن پیش مامانشون.

در پی پی نوشت: شاید بعدا سعی کردم منظورم رو درست ادا کنم. 

گلایه: جه کار می کنید وقتی از طرف یه دوست چند ساله به بی مهری متهم میشید؟ دوستی که همه جوره سعی کردید کمکش باشید اما به خاطر یک ماجرا که اونم حق خودتون میدونید درگیرش نشید، معتقده که نمیشه روی کمکتون حساب کرد و اینا.  خوب افسرده میشید دیگه. (این یکی رو خودم جواب دادم نزنید تو رو خدا). 

 

هذیان نوشت: چشم های من بی خیال هر خیالی شده اند.

نوشته شده در شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 10:59 قبل از ظهر توسط صبا| |

اول عذر خواهی کنم که همش یه سوالی دارم. اصلا از بچگی همیشه همینطوری بودم.

دوم اینکه هرکاری میکنم جدی ننویسم نمیشه انگار. این ذهن من مثل ساعت کار میکنه.

اما سوالم که جوابش واسم خیلی مهمه.:

 اگر خانوم هستید چرا آرایش می کنید؟ و اگر آقا هستید نظرتون درباره آرایش کردن خانوم ها چیه؟

پی نوشت: فکر میکنید چرا خانوم های ایرانی اینقدر غلیظ آرایش می کنن؟

 

نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 10:13 قبل از ظهر توسط صبا| |

"این روزها خوبی کردن یعنی بدی نکردن."

 

پی نوشت: خوب بودن یا خوبی کردن برای شما چه مفهومی داره.

بذارید اول از خودم شروع کنم. من خوبی کردن رو با ضایع نکردن و پایمال نکردن آزادی های دیگران شروع کردم.

نوشته شده در یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 9:50 قبل از ظهر توسط صبا| |

زندگی عادی جریان داره.

پنج شنبه آقای سهند یه خبر خوب به من داد که خیلی خوشحالم کرد. اما ادامه اش با یه دلخوری همراه بود.

هنوز هم نمیتونم قطعی بگم که کی مقصر بود.

فکر میکنم زمان مشخص میکنه. و خدا کنه زمان ثابت کنه ما راه درست رو رفتیم.

اما دلم میخواست بهش یه چیزی رو بگم که اون دلخوریه نذاشت. حالا واسش مینویسم تا بخونه و بدونه.

بابایی خیلی وقته دیگه ازون سرما ها نمیخورم. اون سرما خوردگی هایی که دلیلش ویروس نبود. دلیلش اضطراب و استرس بیش از حد بود. که یه مدته خدا رو شکر رفع شده.

دیگه سردردهای ناجور هم سراغم نمیاد.

یه بخشش از طرف شماست و یه حجم زیادیش به خاطر تلاش خودمه.

همین.

نوشته شده در شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 11:50 قبل از ظهر توسط صبا| |

این هفته هر روزش یه روز خوب بوده. و دلیلش هم این بوده که ذهنم اینو خواسته. میخوام بگم جهان توی ذهن ماست. هرچی به خودمون القا کنیم همون میشه.

من اعتراف دارم امروز:

**     یه اخلاقی دارم که باید اصلاح بشه. و میخوام تلاش کنم درستش کنم. و اون اینه که حوادث خیلی بد یا یه کم بد برای من خیلی بزرگ جلوه می کنن. یعنی دو برابر شدت اون حادثه تحت تاثیرقرار میگیرم. همین باعث میشه یه کم عجول برخورد کنم. اما بعدش آروم میشم و راه درست رو پیدا میکنم.

             البته یه مدت میشه که خیلی راحت تر شدم. اما هنوز هم اگر اون مسئله احساسی باشه خیلی درگیر میشم.

             از امروز تلاش میکنم در موقع بحران آرامش بیشتری به خرج بدم.

**     یه عادت بد هم برای ترک کردن دارم. و میدونم که اگر بخوام ترک میشه.

از امروز تلاش می کنم عادت های بدم رو ترک کنم.

**     یه اخلاق خوب هم دارم. هیچوقت حقیقت رو فدای مصلحت نمی کنم. این مورد گاهی به ضررم تموم شده اما ناراحت نیستم.

درخواست نوشت: پس امروز از تمام کائنات میخوام که در جهت خواسته های من حرکت کنن.

تشکر نوشت: ممنونم از آقای سهند.

نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 10:24 قبل از ظهر توسط صبا| |

امروز سه شنبه است. و من عاشق این روزم. شاید چون وسط هفته است و من احساس تعادل میکنم.

عاشق سیب هم هستم. هروقت عطر یه سیب رو می کشم توی ریه هام میگم. خدایا شکرت. که میتونم از مواهب زندگی لذت ببرم. خدایا شکرت که تنم سالمه.

دیروز به یه خانومی میگفتم ما ایرانی ها دستمون به هیچ جا بند نیست. هیچ کس به ما رحم نمیکنه. تو رو خدا بیایم خودمون به خودمون رحم کنیم. بیایم دست همدیگه رو بگیرم و به هم کمک کنیم. اینقد با همشهری هامون، هم وطن هامون مثل دشمن رفتار نکنیم.

بیایم اینا رو به بچه هامون یاد بدیم. تا شاید صد سال دیگه این سیستم معیوب اصلاخ بشه. یه استادی داشتم که خدا کنه هرجا هست سلامت باشه. میگفت طبق قانون بقای انرزی هیچ انرژی ای از بین نمیره. بلکه باقی میمونه و یه جایی اثرش رو میذاره.

بیاید از همین حالا شروع کنیم و بذرش رو بپاشیم.

 

نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 10:23 قبل از ظهر توسط صبا| |

تو گفتی صبر باید کرد

و

از دشت تاریکی گذشت.

تو گفتی خورشید را در چشمان من به تماشا خواهی نشست

و

عشق را به من هدیه خواهی داد.

تو گفتی بمان

و

من هیچ نگفتم.

دستانت را در سکوت فشردم

و

فکر کردم که این تاریکی انتها ندارد انگار.

و

زیر لب دعا کردم

که تو با من باشی حتی اگر در میانه آتش باشم.

 

پس از شعر نوشت: همینطوری مغزم افاضات فضل نمود. جدی نگیرید.

توضیح نوشت: قصد کردم این هفته هر روز شده یه خط بنویسم.

نوشته شده در دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 11:42 قبل از ظهر توسط صبا| |

ملسه. هوا ملسه.

اینقدر روحم آرومه که میگم خدایا چقد دوست داشته باشم خوبه؟

امروز خوندن کتاب " گل های معرفت " نوشته اریک امانوئل اشمیت رو تموم کردم. فوق العاده بود.

سه روایت از سه مذهب- در واقع چهار تا- یهودیت، مسیحیت، اسلام و بوداییسم. خوشم اومد ازش. پنج شنبه با آقای سهند خریدیم. متن روانی داره که آدم رو با خودش مببره.

" دریافته بودم که تکرار اوراد کاری بی حاصل است. فقط تلاش است که به نتیجه می انجامد. دریافته بودم که نیکی به اراده نیرومندتری نیاز دارد تا بدی. این را هم آموخته بودم که کالبد من کشتی ظریفی است سخت آسیب پذیر. اگر آن را با بار گناه سنگین کنم غرق خواهد شد و اگر با دوری جویی از شهوات و بخشندگی و فراموش کردن خود سبکبارش سازم مرا به ساحل عافیت می رساند و عاقبت دریافته بودم ..."

من این نویسنده فرانسوی رو دوست دارم و دو سه تا نمایش نامه هم ازش خوندم که " خرده جنایت های زن و شوهری اش " عالیه.

درخواست نوشت: اگر کسی هست که بدونه کجا میتونم یه کلاس داستان نویسی خوب پیدا کنم ممنون میشم کمکم کنه.

یادآوری نوشت: بازم با آقای سهند یه کتاب دیدم به اسم " عشق و عرفان " که فکر میکنم مناسب حال منه. اما اسم نویسنده یادم رفته.

نوشته شده در یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 11:29 قبل از ظهر توسط صبا| |

امروز شنبه است و من به همین زودی دچار حزن پاییز شدم. واسه یه پاییزی زوده اما چکار کنم. اینروزا هرجا میرم بوی غربت میاد.

پنج شنبه بهترین روز زندگیم تا اینجا بود. اول پیاده روی تو هوای صاف بعد از بارون. بعد یه ناهار عالی و بعد یه سورپرایز. آقای سهندبه عنوان کادوی عید فطر پلان قشنگ ترین ویلای دنیا رو بهم هدیه داد. از شدت خوشحالی میخواستم گریه کنم. نمیدونید چه کیفی میکردم وقتی دسترنجش رو واسم توضیح میداد. غرور رو توی چشماش میدیدم. خیلی واسش زحمت کشیده باباییم.

دیگه یاد گرفتم قدر تک تک لحظه ها رو بدونم.

کادو نوشت: آقای سهند یه سری سی دی کامل تفسیر قرآن و ترتیل هم خریده بود.

من هم براش سی دی آن و آن از استاد علیزاده رو خریدم. و همراهش یه داستان که خودم رونویسی کردم.

ما فقط بلدیم بسته های فرهنگی هدیه بدیم.

پاییز نوشت: آقا بوی هوا من رو مست میکنه.

نوشته شده در شنبه چهارم مهر 1388ساعت 4:12 بعد از ظهر توسط صبا| |

من عاشق مدرسه بودم. هنوز هم هستم. عاشق مداد رنگی و کتاب و دفتر.

دلم مدرسه خواست.

دلم میخواد یه بار دیگه اون روزای ناب رو تجربه کنم.

دلم تنگ شده اصلا. شاید واسه همینه که پراکنده می نوسم. دیشب دلم داشت می ترکید.

میخوام برم یه جای دور. برم توی یه باغ پرتقال. که صبحا از عطر پرتقال هاش مست بشم. که کنار جریان آبی که از وسطش میگذره بشینم و همه کدورت ها رو فراموش کنم. که فقط من باشم و آقای سهند و دنیا دور ما بچرخه، ما دور هم.

دلم میخواد ساده زندگی کنم. ساده باشم.

آرزو نوشت: کاش بابایی واسه اول مهر منو ببره خرید و واسم یه مداد جادویی بخره. و یه پاکن که باهاش پاک کنم و خرده هاش رو بریزم روی زمین. با یه تراش تیز که نوک مدادام رو تا میتونه تیز کنه. که روی یه صفحه سفید تمام نوستالژی هام رو بنویسم. 

دوباره نوشت: وااااااااای دلم تنگ شده.

نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 10:29 قبل از ظهر توسط صبا| |


Design By : Night Skin