از ماست که بر ماست
اندیشه
- جام شوکران نوشید و به خاطر اینکه سقراط بود مرگ را پذیرفت. - سیسرون درموردش میگوید:"فلسفه را از اسمان به زمین آورد. فلسفه را به شهرها و خانه ها بردو فلسفه را واداشت به زندگی به اخلاقیات به خیر و شر بپردازد" -سقراط: " یک چیز را خوب می دانم و آن این است که هیچ نمی دانم. " " هرکه بداند درست چیست دست به نادرست نمی زند." هفته پیش کتاب "عقاید یک دلقک" اثر "هانریش بل" را مام کردم.از مدتها پیش دوست داشتم بخوانمش.بسیار جالب بود برایم و انتظاراتم رو برآورده کرد.به تاثیرات دین و مخصوصا" سیاستها،رفتارها و برخوردهای مجریان ومبلغان دین پرداخته بود و اینکه این برخوردها تا چه حد میتوانند مخرب باشند.پیشنهاد میکنم این کتاب رو بخونید.کتاب بعدی که قراره بخونم "قصر" اثر "کافکا" هست. از ماست که بر ماست وین شعله سوزان که برآمد ز چپ و راست از ماست که بر ماست جان گر بر لب ما رسد از غیر ننالیم با کس نسگالیم از خویش بنالیم که جان سخن اینجاست از ماست که بر ماست ما کهنه چناریم که از باد ننالیم بر خاک ببالیم لیکن چه کنیم آتش ما در شکم ماست از ماست که بر ماست گوییم که بیدار شدیم!این چه خیالیست بیداری ما چیست؟ بیداری طفلی است که محتاج به لالاست از ماست که بر ماست ملک الشعرای بهار دریغ در طلب آشنایی با تو وفا و عشق ترا چون گدا گدایی می کرد. حمید مصدق اردیبهشت ۴۷ این شعر قیصر خیلی دوست داشتنیه! دردهای من دردهای من نگفتنی دردهای من من ولی تمام استخوان بودنم انحنای روح من دردهای پوستی کجا؟ این سماجت عجیب اولین قلم دفتر مرا درد، حرف نیست هر چند که دلتنگ تر از تنگ بلورم اندوه من انبوه تر از دامن الوند یک عمر پریشانی دل بسته به مویی است ای عشق به شوق تو گذر می کنم از خویش بگذار به بالای بلند تو ببالم
ادامه مطلب
جامه نیستند
تا ز تن در آورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشته ی سخن درآورم
نعره نیستند
تا ز نای جان بر آورم
دردهای من نهفتنی است
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نامهایشان
جلد کهنه ی شناسنامه هایشان
درد می کند
لحظه های ساده ی سرودنم
درد می کند
شانه های خسته ی غرور من
تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است
کتف گریه های بی بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است
درد دوستی کجا؟
پافشاری شگفت دردهاست
دردهای آشنا
دردهای بومی غریب
دردهای خانگی
دردهای کهنه ی لجوج
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سرنوشت
خون درد را
با گلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟
درد
رنگ و بوی غنچه ی دل است
پس چگونه من
رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم؟
دست درد می زند ورق
شعر تازه ی مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در این میانه من
از چه حرف می زنم؟
درد، نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم؟
با کوه غمت سنگ تر از سنگ صبورم
بشکوه تر از کوه دماوند غرورم
تنها سر مویی ز سر موی تو دورم
تو قاف قرار من و من عین عبورم
کز تیره ی نیلوفرم و تشنه ی نورم
قیصر امین پور
| Design By : Night Skin |

