از ماست که بر ماست
اندیشه
ملسه. هوا ملسه. اینقدر روحم آرومه که میگم خدایا چقد دوست داشته باشم خوبه؟ امروز خوندن کتاب " گل های معرفت " نوشته اریک امانوئل اشمیت رو تموم کردم. فوق العاده بود. سه روایت از سه مذهب- در واقع چهار تا- یهودیت، مسیحیت، اسلام و بوداییسم. خوشم اومد ازش. پنج شنبه با آقای سهند خریدیم. متن روانی داره که آدم رو با خودش مببره. " دریافته بودم که تکرار اوراد کاری بی حاصل است. فقط تلاش است که به نتیجه می انجامد. دریافته بودم که نیکی به اراده نیرومندتری نیاز دارد تا بدی. این را هم آموخته بودم که کالبد من کشتی ظریفی است سخت آسیب پذیر. اگر آن را با بار گناه سنگین کنم غرق خواهد شد و اگر با دوری جویی از شهوات و بخشندگی و فراموش کردن خود سبکبارش سازم مرا به ساحل عافیت می رساند و عاقبت دریافته بودم ..." من این نویسنده فرانسوی رو دوست دارم و دو سه تا نمایش نامه هم ازش خوندم که " خرده جنایت های زن و شوهری اش " عالیه. درخواست نوشت: اگر کسی هست که بدونه کجا میتونم یه کلاس داستان نویسی خوب پیدا کنم ممنون میشم کمکم کنه. یادآوری نوشت: بازم با آقای سهند یه کتاب دیدم به اسم " عشق و عرفان " که فکر میکنم مناسب حال منه. اما اسم نویسنده یادم رفته. - جام شوکران نوشید و به خاطر اینکه سقراط بود مرگ را پذیرفت. - سیسرون درموردش میگوید:"فلسفه را از اسمان به زمین آورد. فلسفه را به شهرها و خانه ها بردو فلسفه را واداشت به زندگی به اخلاقیات به خیر و شر بپردازد" -سقراط: " یک چیز را خوب می دانم و آن این است که هیچ نمی دانم. " " هرکه بداند درست چیست دست به نادرست نمی زند." فکر وقتی نوشته می شود از خورد کنندگی اش کاسته می شود، اما بعضی افکار غده های سرطانی اند: بیانش می کنی، می بریش، و باز بدتر از پیش رشد می کند. ... همه چیز روشن شده است، یعنی همه چیز مرا فریفته است- تمامی این چیزهای بنجل رقت آور تماشاخانه ای- وعده های دوشیزه ای دمدمی، چشمهای خیس یک مادر، تقه روی دیوار، رفاقت یک همسایه، و بالاخره آن تپه که ناگهان از جوشی مرگبار پوشیده شدند. همه چیز همچنان که وضعش روشن می شد مرا فریفت، همه چیز. این آخر خط است و من باید نجات و رستگاری را در محدوده این زندگی می جستم. عجیب است که در جستجوی نجات بوده باشم. درست مثل آدمی که افسوس می خورد که در خواب چیزی را از دست داده که در واقعیت هرگز نداشته است، یا امیدوار است فردا در خواب ببیند که دوباره آن را یافته است. ... اینها دو پاره از کتاب "دعوت به مراسم گردن زنی" نوشته ناباکوف هستند. کتابی عمیق و تاثیر گذار که راویتگر ذهنیات مردیه که به جرم بودن، هویت داشتن و شفاف نبودن به اعدام محکوم میشه. و هیئت اجرا کننده این مراسم همه گی انسان هایی پوچ و مبتذلند. وقتی خوندن کتاب رو تموم کردم دلم خواست قطعه قطعه بشم تا از ابتذالی که زندگی همه ما رو پوشونده رها بشم. شوق بیدار شدن در من خمیازه کشید. پیشنهاد نوشت: خوندن کتاب های ناباکوف با یک ترچمه خوب رو توصیه می کنم. هفته پیش کتاب "عقاید یک دلقک" اثر "هانریش بل" را مام کردم.از مدتها پیش دوست داشتم بخوانمش.بسیار جالب بود برایم و انتظاراتم رو برآورده کرد.به تاثیرات دین و مخصوصا" سیاستها،رفتارها و برخوردهای مجریان ومبلغان دین پرداخته بود و اینکه این برخوردها تا چه حد میتوانند مخرب باشند.پیشنهاد میکنم این کتاب رو بخونید.کتاب بعدی که قراره بخونم "قصر" اثر "کافکا" هست.
| Design By : Night Skin |

