از ماست که بر ماست
اندیشه
امروز کلی بشور و بساب کردم. یه کمی هم دور خودم چرخیدم. کم کم دارم احساس می کنم روزهام باید سی ساعته باشن. کار و تدریس و کلاس رفتن و درس خوندن و خونه داری با هم جور در نمیان. خداییش شدم استاد برنامه ریزی. حیفم میاد تا جوونم از قابلیت هام استفاده نکنم. البته سعی می کنم زیاد به خودم فشار نیارم. گاهی از شدت خستگی دلم میخواد دو روز بخوابم ولی وقتی فکر می کنم فردا چقدر میتونه قشنگ باشه بازم ادامه میدم. یه جایی خوندم اگر با امید به یه شاخه خشک آب بدی یه گل زیبا میشه. من هم دارم همین کار رو میکنم. در ضمن تو قطعه پایین حلوا از اولش که با مردن عجین نبوده. پس اینجا حلوا میتونه یه طعم شیرین باشه که به اون ضرب المثل معروف هم اشاره داره.
مخاطب خاص داره: من نمیدونم ما ایرانی ها به خصوص چرا عادت نمی کنیم انقدر برای بقیه نسخه نپیچیم. روی صحبتم با دوست های خوبی که لطف می کنند و برام نظر میذارند اما آدرس نمیدند . من دوست دارم نظرات مخالف و موافق رو بشنوم و تا جایی که کار به توهین نکشه ادامه میدم اما به دوست های خوبم یادآوری می کنم که این یک فضای کاملا شخصیه و من حق دارم هرچی دوست دارم بنویسم. امیدوارم به ساحت کسی توهین نشه اما از کپی کردن مطالب دیگران بیزارم. اینجا اگر شعری هست یا مال منه یا منبعش قید شده. و من و آقای سهند هم هرچی دوست داریم می نویسیم. دوست عزیزم که کارخانه نوشابه رو بهم پیشنهاد دادی. خیلی ممنونم. شما هم یاد بگیر خودت رو دوست داشته باشی و برای خودت نوشابه باز کنی. شاید به نظرت خیلی خاله زنک بیام. اما نوشتن این مطالب هم انرژی هام رو تخلیه می کنه و هم باعث میشه بعدا بتونم در مورد خودم قضاوت کنم. شما هم تصمیم با خودته. هفته پیش کلی شلوغ بود. اول از همه یه هیات از خارج اومدن که من همراهی شون میکردم. یکی از مهمان ها ازم پرسید شما تو کدوم کشور تحصیل کردید. من راستگو هم گفتم همین ایران خودمون تبریزش. گفت جدا؟ چه لهجه فوق العاده ای دارید. من رو می گید، رسما تو فضا بودم. خلاصه بعد از کلی گپ و گفت معلوم شد آقایون اونقدر از هوش و استعداد من خوششون اومده (تو رو خدا نگید نارسیستم) که میخوان برای یه دوره کاری سه ماهه دعوتم کنن دبی. مدیرمون می گفت تو مهره مار داری، این خارجی ها نم پس نمیدن. خلاصه مدیر بنده خدا دعوت نامه رو از آقایون گرفت و داره تلاشش رو می کنه. اما بنده به جرم خانوم بودن تو ایران تشریف دارم حالاحالاها. کشته مرده خارج نیستم اما کلی احساس کردم حقم خورده شده. آخر هفته هم خبر دادن که پدر زن داداشم فوت شدن. این آقا پسرعموی پدرم بودن و به شدت به ایشون شبیه. همون قدر هم مهربون. تو مجلس اونقدر گریه کردم که دکور صورتم به هم خورد. من بابام رو میخوام. اما بیشتر میخواستم این مطلب رو بنویسم. خوب ماها همه خبرای بد میشنویم یا جایی میخونیم. اما وحشتناک ترین خبری که خوندم دیشب دوباره یادم افتاد. با اینکه با جزییات برای آقای سهند تعریف کردم اما حس کردم عمقش رو متوجه نشدن. ماجرا از این قرار بود که یه خانوم تازه عروس با خواهر شوهرش که هفته بعد عروسیش بوده میرن خرید. سوار یه ماشین میشن و گرفتار یه مشت آدم از خدا بی خبر. خانوم تازه عروس اومده بود دادگاه تا از همسرش جدا بشه و افسردگی شدید گرفته بود. خواهر شوهره هم دیوانه شده بود. مدام فریاد میزد هفته دیگه عروسیمه. این خبر رو هرگز یادم نمیره .هربار که یادم میاد جگرم کباب میشه. و پر میشم از خشم. خدایا آخه چرا؟ امسال استاد تو قونیه کنسرت داره. بابا من هم میخوام. مردم انقد عکس های تو اون کتاب رو نگاه کردم. این یه اصطلاحه. و معنی اش اصلا این نیست که میخوام دنیا رو از افتخار بودنم بی نصیب کنم. برعکس تازه میخوام زندگی کنم. اون هم چه زندگی ای. خداییش بارون امروز صبح ملس نبود؟ بود دیگه. امروز معتقدم میشه به یه زندگی جمعی خوب تو یه دنیای دیوونه دیوونه امیدوار بود. حتی اگر بخوان حق ما خانوم ها رو به جرم زن بودنمون بخورن و باعث بشن مغز آدم جمله پست قبلی رو تراوش کنه.
سه چهار روزه که سردرد های شدیدی دارم. با سردرد میخوابم و با سردرد بلند میشم. دیشب که سرم رسما داشت میترکید و شاگردهام هم گیج بازی در میاوردن بیشتر سرم تیر میکشید. خلاصه داشتم میمردم. به زور دارم به خودم میقبولونم که سرما نخوردم و امیدوارم این سردردها از سرماخوردگی نباشه. شاید هم از سردی هوا باشه. شما دوست عزیز که این مطلب رو میخونی، نخند، ماسکت رو بزن. به مامان چیزی نگفتم چون دارن فردا میرن . به آقای سهند هم نگفتم چون طفلک فقط نگران میشه. دیروز هرچی اصرار کردن تو عدس پلوشون شریک بشم قبول نکردم. ترسیدم سرما خورده باشم ایشون هم بگیرن و گرفتار بشن. اینجا مینویسم چون میدونم فعلا هردوشون نمیخونن. آقا دیروز رفتیم شهر کتاب. جای همه شما خالی. دلی از عزا در آوردیم. به قول آقای سهند عدس پلو با چاشنی کتاب و دسر موسیقی چقدر لذیذه. ذوق ، ذوق: من کیف میکنم شما عدس پلو دوست دارید. آقای سهند برای من یه رمان برداشتن به من میگن فکر کنم ذائقه ات اینها رو بپسنده. بعدش برای خودشون کتاب های وزین فلسفی و سیاسی برداشتن میگن اینا برای من خوبه خداییش یه مدته که خیلی سطحی شدم. واقعا ذهنم خسته است. واسه همین هم بهش استراحت دادم. گاهی احساس می کنم الآنه که مویرگ های مغزم پاره بشن. هذیان نوشت: می ترسم از بیهودگی روزهایم میترسم.
پی نوشت خیلی بیربط: اين زمين که اينک بر آن گام مي نهي و بر آن زندگي مي کني را خداي بزرگ هم زمان با آفرينش هستي آفريد. قبل از تو بسياري بر اين خاک زيسته اند و آن گاه رفته اند. پس اين را بدان که تو نه اوليني و نه آخرين و نه ماندگار بر اين زمين. فکر ما هوا خورد. دلش هم باز شد. طوفان فلسفی هم تموم شد. خطری نیست. میشه از پناهگاه بیرون اومد. خداییش دلم برای نوشتن و دوستای وبلاگی خوبم تنگ شده بود. توروخدا تعطیلات دراز مدت من رو میبینید؟ چهار روز هم نشد. خوب دلم تنگ شد برگشتم. میتونم بگم خودم رو با کتاب خوندن خفه کردم. توی اون هفته که گذشت مامان و خواهر آقای سهند برام یه هدیه فرستادن. من هم که عاشق غافلگیر شدن. کلی کیف کردم. یه خبر خوب هم این بود که به آقای مهندس ما پیشنهاد یه کار نسبتا خوب شد که خودشون هم راضین. ما هم که راضی به رضای خدا. تا چه شود. راستی مامانی خودمم دارن میرن حج. و مرا استرس فرا گرفته. اما دیگه بحران فلسفی ندارم. توی این دو سه هفته اخیر هر دفعه یه بخشش رو با صحبت کردن با آقای سهند و آروم شدن از آرامش ایشون پشت سر گذاشتم. راستش من خیلی فکر میکنم. به چیزهایی که هنوز اتفاق نیفتادن. و این یه کم اذیتم میکنه. گاهی هم برای خوب بودن وسواسی میشم. یکی دوبار هم آقای سهند رو عصبانی کردم که همین جا ازشون عذر خواهی میکنم. ببخشید آقای عزیز. هرچند تا حالا واقعا برای من عصبانی نشدن.
صبح اول وقت رسیدم دم دبیرستان نیم ساعتی منتظر موندم اما خبری نشد. داشت گریه ام میگرفت. به خودم گفتم اونقدر افتادیم توی پیچ و خم زندگی که یادمون رفته. راه افتادم که برگردم. دلخور و غمگین از کوچه مدرسه اومدم پایین. چشمم افتاد به پارک جلوی مدرسه و دیدم یه سری از بچه ها ایستادن. جلوتر که رسیدم خانوم میم و آقای کاف، استاد فقید حسابان، رو دیدم و ... فوق العاده بود. خیلی ها از راه دور فقط واسه امروز اومده بودن و خانوم ب که مسافرت بود مادرش رو فرستاده بود که بیاد و عکس بگیره. آقای کاف چند تا عکس گرفتن و رفتن و ما موندیم و کلی ماجرا خانوم میم دو تا دختر داشت، دو ساله و شش ساله. اون یکی خانوم میم با هم کلاسی اش ازدواج کرده بود و پسرش ۳۶ روزه بود. عزیزم. (آقای سهند ما موندیم ها تقریبا همه ارشد گرفتن و ازدواج کردن. و یه دکتر هم داریم. یه سری ها هم نیومده بودن مثل خانوم لام که برای ادامه تحصیل در مقطع دکترا در آمریکاست و خانوم سین تو سوئده. خلاصه جای همه شما خالی. خیلی خوب بود. قرار بعدی رو گذاشتیم واسه ۹۹.۹.۹ ساعت نه صبح. پی نوشت: به اندازه همون روزهای دبیرستان شلوغ کردیم و خندیدیم. جمعه یه روز خاصه. چند تا هشت با هم یه جا جمع میشن. این به جای خودش اما واسه من یه جور دیگه هیجان انگیزه. نه سال پیش یه کلاسی توی دبیرستان ش بود که بچه هاش همه جور آتیشی می سوزوندن. معلم ها بیچاره عاجز بودن از دست ما اما چون درسمون خوب بود کاریمون نداشتن. یه روز بچه ها تصمیم گرفتن تو آینده همدیگه رو ببینن. پس قرار شد 8.8.88 ساعت هشت صبح جمع بشن جلوی دبیرستان سابقشون. آخه اونجا تنها جاییه که پابرجاست. یکی از سر دسته های اون جمع شلوغ همین صبای غمگین این چند روزه است. باورم نمیشه که نه سال گذشته. هر ماه این نه سال به فکر این روز بودم. دیشب که با آقای سهند حرف میزدم هیجان زده نبودم اما از امروز صبح باز هیجان دارم. دلم براشون تنگ شده. خیلی دلم میخواد ببینم میم با کی ازدواج کرده. یا بچه اون یکی چه شکلی شده. چقدر با سین میز میم و دختر عموش رو هل می دادیم. بنده های خدا میچسبیدن به معلم شیمی مون آقای لام که یه استاد به تمام معنا بود. عصر ها توی زمین هندبال فوتبال بازی می کردیم. و یا توپ می ترکوندیم یا شیشه می شکستیم. دارید دیگه؟ زنگ که میخورد تا معلم پشتش رو میکردم... آها آها آها صبح ها با همدستی آقای میم استاد فیزیک از دفتر اساتید نون بربری میدزدیدیم. من دفتر حضور غیاب اساتید رو مینوشتم اما موقع نوشتن اونقدر میخندیدیم که هی اشتباه می نوشتم. یه روز آقای کاف استاد فقید حسابان صدام زد گفت فلانی تو سواد نداری؟ گفتم چی شده استاد؟ گفت حبیب چند تا نقطه داره بیسواد ؟ واسه اسمش هشت تا نقطه گذاشته بودم. من فوق لیسانس گرفتم، آقای سهند رو دارم، کار می کنم، تدریس می کنم. پیشرفت های دوستام رو توی پست بعدی میذارم. پی نوشت: این رو اینجا میذارم که بدونم چقدر ناشکرم : خدا رو شکر که تمام شب صدای خرخر همسرم رو می شنوم این یعنی او زنده و سالم در کنار من خوابیده. خدا رو شکر که دختر نوجوانم همیشه از شستن ظرفها شاکیه.این یعنی اون تو خونست و تو خیابونا پرسه نمی زند. خدا رو شکر که مالیات می پردازم این یعنی شغل و در آمدی دارم و بیکار نیستم. خدا رو شکر که باید ریخت و پاش های بعد از مهمانی رو جمع کنم. این یعنی با دوستام بودم. خدا رو شکر که لباسام کمی برام تنگ شدن . این یعنی غذای کافی برای خوردن دارم. خدا رو شکر که در پایان روز از خستگی از پا می افتم.این یعنی توان سخت کار کردن رو دارم. خدا رو شکر که باید زمین را بشورم و پنجره ها رو تمیز کنم.این یعنی من خونه ای دارم. خدا رو شکر که در جائی دور جای پارک پیدا کردم.این یعنی هم توان راه رفتن دارم و هم اتومبیلی برای سوار شدن. خدا رو شکر که سرو صدای همسایه ها رو می شنوم. این یعنی من توانائی شنیدن رو دارم. خدا رو شکر که این همه شستنی و اتو کردنی دارم. این یعنی من لباس برای پوشیدن دارم. خدا رو شکر که هر روز صبح باید با زنگ ساعت بیدار شم. این یعنی من هنوز زندم. خدا رو شکر که گاهی اوقات بیمار می شم. این یعنی بیاد بیارم که اغلب اوقات سالمم. خدا رو شکر که خرید هدایای سال نو جیبمو خالی می کنن. این یعنی عزیزایی دارم که می تونم براشون هدیه بخرم. عذاب وجدان دارم. واقعا ممنونم که با بحران های من کنار میاید. می دونم اذیت می شید اما به روتون نمی یارید. این بحران هم میگذره. اگر مدیریتش کنیم کمتر عذاب می کشیم. فقط میخوام بدونید که با تمام سختی هاش وقتی کنارتون میشینم آروم میشم. امروز هم حالم بهتره. بابایی من رو به خاطر تمام سکوت های کشدارم ببخشید (وای چقدر اون حرفتون جالب و عزیز بود که واسه بابا... تعریف کن). من دختر: من مادر: اووووووووووووووه چقدر مسئولیت. بی خیال. روز دختر مبارک. پی نوشت: من همه این مسئولیت ها رو ندارم. داشتم غصه آینده رو می خوردم. قابل توجه آقای سهند. امروز خسته از موتیف های تکراری، از صبح دچار یاس فلسفی هستم. جالبه که وسط همین یاس فلسفی بودم و داشتم می گفتم خدا جون فایده من الآن روی زمین چیه، و من دارم وسط این خلقتت چه کار می کنم، و چه بهتر زحمت رو کم کنم، و از این غرغر های ریز به جون خدا می زدم که یهو زمین لرزید. گفتم خدایا من هرچی می گم گوش نمیدی اما این یکی رو خوب شنیدی ها... خسته ام. خیلی خسته ام و این یاس فلسفی هم شده مزید بر علت. اما خداییش دلم نیومد زحمتم رو از دوش خلقت بردارم. حیف نیست؟ هنوز کلی راه نرفته جلوی رومه اما: Two roads diverged in a yellow wood Sorry I could not both go۱ توی سالهای آخر دوره راهنمایی و اوایل دبیرستان گاهی که دلم خیلی می گرفت یا یه سوال بی جواب توی ذهنم بود می رفتم می نشستم زیر میز ناهار خوری و یکی دو ساعتی در سکوت همون جا می موندم. تو دوران دانشجویی توی خوابگاه یه گوشه اتاق مال من بود. می رفتم اون کنج می نشستم و بق می کردم و به سوالای فلسفی ام فکر می کردم. شروع به درس دادن که کردم سوالام وقتی می اومدن سراغم که به بچه ها یه تکلیفی می دادم و اونا مشغول بودن. بعد همین می شد دست مایه کلاس های مکالمه واسه به حرف کشیدن بچه ها. اما این روزها خسته ام. فقط خسته ام. از وقتی بزرگ شدم دیگه روحم زیر هیچ میزی و کنج هیچ اتاقی جا نمی گیره. اعتراف می کنم که دلم برای تدریس تنگ شده. خیلی هم تنگ شده. فکر می کنم اشتباه کردم. راستی آقای سهند برگشتن.
۱. شعر از رابرت فراست. روزم رو با کلی خنده شروع کرده بودم. اما حالا که تقریبا وسط روزه یه احسای بدی دارم. یه جور بغض توی وجودم هست. قول داده بودم دلیل سوالم در پست قبلی رو بنویسم. حالا هم مثلا میخوام همین کار رو انجام بدم اما ذهنم تقریبا هیچ نظمی نداره. به هر حال... راستش گاهی آرایش میکنم تا احساس بهتری نسبت به خودم داشته باشم و احساس خوبی رو منتقل کنم. خداییش اگر کسی از خوشگل و مرتب بودن بدش بیاد یه جای کارش ایراد داره. زن هم که مظهر جمال خداست. پس سرخاب سفیداب گاهی خوبه. اما تو عرصه های اجتماعی، جایی که مردها به نیروی فکرشون می بالن خیلی وحشتناکه که خانوم ها با اهرم زیبایی کارشون رو پیش ببرن. اما جواب اینکه چرا این زیبایی ظاهری به یک اهرم پیش برنده تبدیل شده پیش آقایونه. خانوم ها دارن خودشون رو تو آینه اقایون نگاه می کنن و کاری رو انجام میدن که پسند اونا باشه و باعث بشه توی مجامع مردانه راهی برای خودشون بازکنن. در واقع این نوع پوشش و آرایش یه جور واکنش نسبت به خواسته های آقایون ودر جهت دیده شدنه. این آرایش های غلیظ که مخصوص شب هستن و شما ساعت شش صبح ملاحظه می کنید. اینکه ایران رتبه دوم استفاده از لوازم آرایشی رو توی آسیا داره. اینکه رتبه اول عمل های زیبایی جهان رو داره، همه اش واسه اینه که خانوم ها میخوان جلب توجه کنن و آقایون این رو غیر مستقیم می طلبند. من ترجیح میدم آراسته و مرتب باشم اما از زیباییم برای پیشبرد اهدافم استفاده نکنم. ما خانوم ها باید قدر خودمون رو بدونیم و اول خودمون برای خودمون احترام قائل بشیم. ما نقاط قوت زیادی داریم. خلاصه اش این که میخوام با تواناییهام مطرح باشم. پی نوشت: خیلی ذهنم آشفته است. یه چیزای دیگه ای میخواستم بنویسم که اینا رو نوشتم. پی در پی نوشت: آقای سهند رفتن پیش مامانشون. در پی پی نوشت: شاید بعدا سعی کردم منظورم رو درست ادا کنم. گلایه: جه کار می کنید وقتی از طرف یه دوست چند ساله به بی مهری متهم میشید؟ دوستی که همه جوره سعی کردید کمکش باشید اما به خاطر یک ماجرا که اونم حق خودتون میدونید درگیرش نشید، معتقده که نمیشه روی کمکتون حساب کرد و اینا. خوب افسرده میشید دیگه. (این یکی رو خودم جواب دادم نزنید تو رو خدا). هذیان نوشت: چشم های من بی خیال هر خیالی شده اند. زندگی عادی جریان داره. پنج شنبه آقای سهند یه خبر خوب به من داد که خیلی خوشحالم کرد. اما ادامه اش با یه دلخوری همراه بود. هنوز هم نمیتونم قطعی بگم که کی مقصر بود. فکر میکنم زمان مشخص میکنه. و خدا کنه زمان ثابت کنه ما راه درست رو رفتیم. اما دلم میخواست بهش یه چیزی رو بگم که اون دلخوریه نذاشت. حالا واسش مینویسم تا بخونه و بدونه. بابایی خیلی وقته دیگه ازون سرما ها نمیخورم. اون سرما خوردگی هایی که دلیلش ویروس نبود. دلیلش اضطراب و استرس بیش از حد بود. که یه مدته خدا رو شکر رفع شده. دیگه سردردهای ناجور هم سراغم نمیاد. یه بخشش از طرف شماست و یه حجم زیادیش به خاطر تلاش خودمه. همین. این هفته هر روزش یه روز خوب بوده. و دلیلش هم این بوده که ذهنم اینو خواسته. میخوام بگم جهان توی ذهن ماست. هرچی به خودمون القا کنیم همون میشه. من اعتراف دارم امروز: ** یه اخلاقی دارم که باید اصلاح بشه. و میخوام تلاش کنم درستش کنم. و اون اینه که حوادث خیلی بد یا یه کم بد برای من خیلی بزرگ جلوه می کنن. یعنی دو برابر شدت اون حادثه تحت تاثیرقرار میگیرم. همین باعث میشه یه کم عجول برخورد کنم. اما بعدش آروم میشم و راه درست رو پیدا میکنم. البته یه مدت میشه که خیلی راحت تر شدم. اما هنوز هم اگر اون مسئله احساسی باشه خیلی درگیر میشم. از امروز تلاش میکنم در موقع بحران آرامش بیشتری به خرج بدم. ** یه عادت بد هم برای ترک کردن دارم. و میدونم که اگر بخوام ترک میشه. از امروز تلاش می کنم عادت های بدم رو ترک کنم. ** یه اخلاق خوب هم دارم. هیچوقت حقیقت رو فدای مصلحت نمی کنم. این مورد گاهی به ضررم تموم شده اما ناراحت نیستم. درخواست نوشت: پس امروز از تمام کائنات میخوام که در جهت خواسته های من حرکت کنن. تشکر نوشت: ممنونم از آقای سهند. امروز سه شنبه است. و من عاشق این روزم. شاید چون وسط هفته است و من احساس تعادل میکنم. عاشق سیب هم هستم. هروقت عطر یه سیب رو می کشم توی ریه هام میگم. خدایا شکرت. که میتونم از مواهب زندگی لذت ببرم. خدایا شکرت که تنم سالمه. دیروز به یه خانومی میگفتم ما ایرانی ها دستمون به هیچ جا بند نیست. هیچ کس به ما رحم نمیکنه. تو رو خدا بیایم خودمون به خودمون رحم کنیم. بیایم دست همدیگه رو بگیرم و به هم کمک کنیم. اینقد با همشهری هامون، هم وطن هامون مثل دشمن رفتار نکنیم. بیایم اینا رو به بچه هامون یاد بدیم. تا شاید صد سال دیگه این سیستم معیوب اصلاخ بشه. یه استادی داشتم که خدا کنه هرجا هست سلامت باشه. میگفت طبق قانون بقای انرزی هیچ انرژی ای از بین نمیره. بلکه باقی میمونه و یه جایی اثرش رو میذاره. بیاید از همین حالا شروع کنیم و بذرش رو بپاشیم. تو گفتی صبر باید کرد و از دشت تاریکی گذشت. تو گفتی خورشید را در چشمان من به تماشا خواهی نشست و عشق را به من هدیه خواهی داد. تو گفتی بمان و من هیچ نگفتم. دستانت را در سکوت فشردم و فکر کردم که این تاریکی انتها ندارد انگار. و زیر لب دعا کردم که تو با من باشی حتی اگر در میانه آتش باشم. پس از شعر نوشت: همینطوری مغزم افاضات فضل نمود. جدی نگیرید. توضیح نوشت: قصد کردم این هفته هر روز شده یه خط بنویسم. ملسه. هوا ملسه. اینقدر روحم آرومه که میگم خدایا چقد دوست داشته باشم خوبه؟ امروز خوندن کتاب " گل های معرفت " نوشته اریک امانوئل اشمیت رو تموم کردم. فوق العاده بود. سه روایت از سه مذهب- در واقع چهار تا- یهودیت، مسیحیت، اسلام و بوداییسم. خوشم اومد ازش. پنج شنبه با آقای سهند خریدیم. متن روانی داره که آدم رو با خودش مببره. " دریافته بودم که تکرار اوراد کاری بی حاصل است. فقط تلاش است که به نتیجه می انجامد. دریافته بودم که نیکی به اراده نیرومندتری نیاز دارد تا بدی. این را هم آموخته بودم که کالبد من کشتی ظریفی است سخت آسیب پذیر. اگر آن را با بار گناه سنگین کنم غرق خواهد شد و اگر با دوری جویی از شهوات و بخشندگی و فراموش کردن خود سبکبارش سازم مرا به ساحل عافیت می رساند و عاقبت دریافته بودم ..." من این نویسنده فرانسوی رو دوست دارم و دو سه تا نمایش نامه هم ازش خوندم که " خرده جنایت های زن و شوهری اش " عالیه. درخواست نوشت: اگر کسی هست که بدونه کجا میتونم یه کلاس داستان نویسی خوب پیدا کنم ممنون میشم کمکم کنه. یادآوری نوشت: بازم با آقای سهند یه کتاب دیدم به اسم " عشق و عرفان " که فکر میکنم مناسب حال منه. اما اسم نویسنده یادم رفته. امروز شنبه است و من به همین زودی دچار حزن پاییز شدم. واسه یه پاییزی زوده اما چکار کنم. اینروزا هرجا میرم بوی غربت میاد. پنج شنبه بهترین روز زندگیم تا اینجا بود. اول پیاده روی تو هوای صاف بعد از بارون. بعد یه ناهار عالی و بعد یه سورپرایز. آقای سهندبه عنوان کادوی عید فطر پلان قشنگ ترین ویلای دنیا رو بهم هدیه داد. از شدت خوشحالی میخواستم گریه کنم. نمیدونید چه کیفی میکردم وقتی دسترنجش رو واسم توضیح میداد. غرور رو توی چشماش میدیدم. خیلی واسش زحمت کشیده باباییم. دیگه یاد گرفتم قدر تک تک لحظه ها رو بدونم. کادو نوشت: آقای سهند یه سری سی دی کامل تفسیر قرآن و ترتیل هم خریده بود. من هم براش سی دی آن و آن از استاد علیزاده رو خریدم. و همراهش یه داستان که خودم رونویسی کردم. ما فقط بلدیم بسته های فرهنگی هدیه بدیم. پاییز نوشت: آقا بوی هوا من رو مست میکنه. من عاشق مدرسه بودم. هنوز هم هستم. عاشق مداد رنگی و کتاب و دفتر. دلم مدرسه خواست. دلم میخواد یه بار دیگه اون روزای ناب رو تجربه کنم. دلم تنگ شده اصلا. شاید واسه همینه که پراکنده می نوسم. دیشب دلم داشت می ترکید. میخوام برم یه جای دور. برم توی یه باغ پرتقال. که صبحا از عطر پرتقال هاش مست بشم. که کنار جریان آبی که از وسطش میگذره بشینم و همه کدورت ها رو فراموش کنم. که فقط من باشم و آقای سهند و دنیا دور ما بچرخه، ما دور هم. دلم میخواد ساده زندگی کنم. ساده باشم. آرزو نوشت: کاش بابایی واسه اول مهر منو ببره خرید و واسم یه مداد جادویی بخره. و یه پاکن که باهاش پاک کنم و خرده هاش رو بریزم روی زمین. با یه تراش تیز که نوک مدادام رو تا میتونه تیز کنه. که روی یه صفحه سفید تمام نوستالژی هام رو بنویسم. دوباره نوشت: وااااااااای دلم تنگ شده. دلم میگیره وقتی اینجا می نویسم قیصر رفت، شکیبایی رفت، فصیح رفت... حالا هم پرویز مشکاتیان رفت. چند روز پیش داشتم واسه مامان توضیح میدادم که برای رفتن به حج باید هم از لحاظ مالی مستطیع بود و هم از لحاظ بدنی. یهو چشمم افتاد به چین های زیر گلوی مامان و اینکه چقدر شکسته شدن. دلم لرزید. دلم گرفت. و خدا رو شکر کردم که مامان تا استطاعت بدنی داره میتونه حجش رو انجام بده. مادر من یه استعداده که به خاطر زن بودنش هیچوقت فرصت شکفته شدن پیدا نکرد. اما کم نیاورد و خلاقیتش رو با هنرش نشون داد. مامان من هیچوقت به اونچه استحقاقش رو داشت نرسید. و من فکر میکنم که چقدر شبیه مامان هستم؟ در شکل و شمایل ظاهر تقریبا اصلا ( واسه همین بچه که بودم همیشه فکر میکردم من بچه اش نیستم.) و در رفتار هم خیلی کم. راستی خیلی کوچیک که بودم عادت داشتم سرم رو بذارم روی دست مامان و بخوابم (آقای سهند هم همین عادت رو داشته.) وقتی دستش رو برمیداشت از خواب میپریدم. هنوز هم از نبودن مامان وحشت دارم. آقای سهند هم مامانشون رو خیلی دوست دارن. من هم مامانشون رو دوست دارم. ایشون هم مامان من رو دوست دارن (ما کلا همه را دوست داشته می باشیم.) البته بابا رو هم دوست دارم. گاهی به آقای سهند میگم باباشون خیلی خوشتیپ تر از خودشه. سریع میگن : نخیر. دعا نوشت: خدایا همه پدرها و مادرها رو حفظ کن و بهشون عمر طولانی بده. بابای من رو هم توی بهشت زیر درخت های زیتون نگه دار تا من بیام. زمان صفر بود. تو بودی ، من نبودم. زمان صفر بود. تو دیدی ، من ندیدم. زمان صفر بود. تو گفتی ، من نگفتم. زمان صفر بود. تو اشک ریختی ، من اشکی نداشتم. زمان صفر بود. تو ماندی. زمان صفر بود من فرار کردم. زمان صفر بود. زمان صفر بود من برگشتم. زمان صفر بود تو خندیدی. من: من زخم های زیادی دارم. به زخم های من اضافه نکنید. تو: به من اعتماد کن. من میتونم. میتونم مرهم زخم هات باشم. میخوام یه روزی زخم دستت رو درمان کنم. من: نمیتونید. هیچکس نمیتونه. تو: امتحان کن. من: ... سکوت. زمان گذشت. تو هیچوقت نخواستی و به زخم های من اضافه شد. تو مهربان بودی و به زخم های من اضافه شد. زمان گذشت. من پای رفتنم سست شد و به زخم های من اضافه شد . من پایبند شدم و به زخم های من اضافه شد. زمان گذشت. من حرف زدم و به زخم های من اضافه شد. تو نشنیدی و به زخم های من اضافه شد. زمان گذشت. تو تلاش کردی و به زخم های من اضافه شد. من تلاش کردم و به زخم های من اضافه شد. زمان گذشت. تو دوستم داشتی و به زخم های من اضافه شد. من سکوت کردم و به زخم های من اضافه شد. من سکوت کردم.تو تحمل کردی.من زخم برداشتم تو تحمل کردی.من رنج بردم و تحمل کردم.همه برای ماندنمان. این بود داستان ما. بعدا نوشت: هیچ کس مسئول مداوای زخم های ما نیست. زخم های ما به بهای زندگی های ما به دست می آیند. و مقدسند. چه هرکدام یادگار عمری هستند که از ما گذشت. بعدا نوشت بعد از اون: دیشب شب قدر بود. خدا کنه همه به حاجت دلشون برسن. من یه تشکر بدهکارم. به کسی که باعث میشه خشمم رو بشناسم و تلاش کنم تا کنترلش کنم. به کسی که من رو به سکوتی عمیق دعوت میکنه. سکوتی که از هر حرفی بهتره. چقدر شنیدن بعضی حرف ها آرامش بخشه و به آدم احساس امنیت میده. حرفهای آقای سهند رو میگم. گاهی وقتی یه حرف هایی میزنه که حس می کنم از اون بهتر دیگه کسی نیست. خدا کنه ما آدمها یاد بگیریم با حرفامون و نگاهامون همدیگه رو خوشحال کنیم. خدا کنه بدونیم آدما وقتی قدر تک تک لحظه های عمرشون رو بدونن، وقتی قدر باهم بودن ها رو بدونن دیگه هیچوقت احساس پشیمونی نمی کنن. مامان اگر خدا بخواد امسال میرن حج واجب. از الآن میگن واسه مامان آقای سهند چی بیارم، واسه آقای سهند چی بیارم. الهی... خدایا دوست دارم. نه. به خودم اجازه نمیدم غمگین و نگران باشم. این روزها میگذرن. فقط اگر این دلتنگی موذی رو از خودم دور کنم دیگه حله. این روزها، ماه رمضان، و حال عرفانی ای که من ندارم. یعنی به نسبت گذشته کمتر دارم. راستش یه دلخوری هایی بین من و خدا پیش اومد که من رو یه کم کاهل کرد. اما خبر خوب اینه که فکر می کنم توی جاده برگشت باشم. نسبت به این هفته احساس خاصی ندارم. بالاخره فرنی خوردم. این روزها وقت هیچ کاری رو ندارم. حتی وقت ندارم صورتم روی توی آینه درست نگاه کنم. اما صبح ها همیشه با لبخند میام بیرون، واسه دل خودم و دل مردم عبوسی که نه به هم رحم می کنن و نه به خودشون. کلی کتاب نخونده یا نیمه کاره دارم اما وسوسه کتاب خریدن و خوندن یه لحظه هم رهام نمی کنه. کتابخونه خم شده و من شرمنده. فعلا دارم کتاب دعوت به مراسم گردن زنی از ناباکوف رو میخونم. اون هم به شیوه چریکی. دلم میخواد شروع کنم واسه دکترا بخونم اما یه کم دچار بلاتکلیفی هستم. اما واسه خودم خوشم. بسه انقد به خودم سخت گرفتم. بی خیالی هم عالمی دارد یه کم خیلی بی نظم و ترتیب شدم. راستی ماه رمضون امسال نه فرنی خوردم و نه شیر برنج. یادش بخیر. تو خوابگاه که بودم همیشه سفره افطار پر و پیمون بود. چقد خوش میگذشت. سحرها از صدای خنده ما بقیه از خواب بیدار میشدن. خودمونیم خیلی شر بودیم. شب ها تا دیر وقت داستان تعریف می کردیم و می خندیدیم. ادای همه استادها رو در میاوردیم و روی همه همکلاسی های آقا یه اسم گذاشته بودیم )بعدا بهشون گفتیم و ازشون حلالیت خواستیم.) دیروز با تمام همکلاسی های سابقم تو تبریز تماس گرفتم و احوالی پرسیدم.یکیشون ام اس داره. خواهش می کنم واسه آرامش و بهبودیش دعا کنید. بعدا نوشت: خواستم با آقای سهند کل بندازم و سوره اسرا رو حفظ کنم اما خداییش حق با ایشون بود خیلی سخته. بعدا نوشت دوم: این روزها اوضاع خیلی بهتره. و ما خوشحال می باشیم. بعدا نوشت سوم: اما باور کنید من خیلی خوبم. یه مدت نمی نویسم تا حال احساسم بیاد سر جاش. این فضا، اینهمه بیتفاوتی، اینهمه نادیده شدن دارن خفه ام میکنن. وقتی امید رو از آدم بگیرن دیگه چی میمونه؟ اینا رو اول نوشتم چون کلی از دست یکی و بی تفاوتی هاش دلخور بودم. اما حالا نظرم عوض شد. چرا عوض شدش بماند. از تمام خانوم های عزیز که مشکل رو درک کردن میخوام که از خدا برای من تقاضای صبر جمیل داشته باشن. بعدا نوشت: اون یکی بسیار مهربان هستند. اما همه چیز رو باید براشون توضیح داد. حال دستم خوبه. خدا رو شکر قطع نشد. اما حال دلم خوب نیست. اصلا هم خوب نیست. خسته شدم از بس که با من ، یک زن که در سطح خودش همجوره از خیلی از مردها موفق تره، به عنوان یک شهروند درجه دوم برخورد میشه. خسته شدم که تمام موفقیت ها و تلاش هام زیر سایه مردها قرار میگیره. خسته شدم که برای گرفتن کوچکترین حقم باید از بزرگترین سد ها بگذرم. همیشه سعی کردم مقاومت کنم و کم نیارم اما دیگه خیلی خیلی خسته ام. از نامرد بودن مردها و از ضعف نشون دادن زن ها. اخه تا کی؟ همیشه شاهد فرق گذاشتن ها بودم، تو خونه، تو دانشگاه، توی محیط کار. چون دختر بودم اهمیتی نداشت که بابا رو قبل از به خاک سپردن ببینم. چون مرد ها اینطوری تصمیم گرفته بودن. حتی کسی از من نظرم رو نپرسید. چون دختر هستم باید درباره همه چیز من اظهار نظر بشه، حقم خورده بشه. باید صبر کنم که یه مرد دیگه حقم رو بهم برگردونه. درد می کشم. بیشتر درد می کشم و قتی میبینم که یک زن که شاهد همه جور بی عدالتی بوده به مرد های دیگه تو زور گویی بیشتر کمک میکنه. نمیدونم شکایت به کی ببرم. اما شاید شکایت هم لازم نباشه. مهم اینه که به خودم و توانایی هام ایمان دارم. میدونم که خیلی بهتر از مردها از پس کارها برمیام. درسته که بخش هایی از سرنوشتم به خاطر خودخواهی های مردانه سوخت شد. اما خیلی محکم تر شدم. اینروزا هرکی رو میبینم دم از بی دینی و شک می زنه. شاید توی همین هفته پنج یا شش نفر رو دیده باشم که میگن خدا وجود نداره. بعضی ها هم از جزییات دین ایراد میگیرن. واقعا چی شد که اینطوری شد؟ چرا اعتقادها از بین رفت و مردم شدن حزب باد؟ کدوم شب خدا رو از ما دزدیدن؟ راستش یه مدت خیلی نگران پایان دنیا بودم دلیل هم داشتم. اول اینکه درکی نداشتم از پایان دنیا و ظهور منجی موعود (خداییش هنوز هم فضا برام ملموس نیست). دوم اینکه حیفم اومد دنیا کن فیکون بشه و من خیلی چیز ها رو تجربه نکرده باشم و خیلی چیز ها رو ندونسته باشم. و سوم اینکه ... چیه؟ چه انتظاری دارید؟ خوب می ترسیدم دیگه. چند روز پیش با آقای سهند کمی در این باره حرف زدیم، البته من پای منبر نشستم !!! و هر از چند گاهی دلمشغولی هام رو گفتم. یه کم دلم آروم شد. اما یه نخود قانع نشدم. می گفتم ... بعد از کلی ترس و تشویش به این نتیجه رسیدم که چون آقای سهند هم باهامه و چون بعد از مدت ها بابا رو میبینم پس حیف خوردن (از خودم ساختم) نداره. من شروع می کنم به مطالعه کردن و لذت بردن از زندگی و بودن در کنار خانواده و آقای سهند. اگر آخر دنیا شد که آرزو می کنم دستم پر باشه و اعمالم میزون و اگر هم نشد که چیزی رو از دست ندادم. تصمیم دارم دوره کامل تاریخ تمدن ویل دورانت رو بخرم و بخونم و شروع کنم به مطالعه تطبیقی ادیان و از آقای سهند هم بخوام یه دوره بحث داغ داشته باشیم. تا چه شود. پی نوشت: آقای سهند خیلی خوب حرف میزنه اما با مزه اش اینجاست که نمیذاره حرفش رو قطع کنم میکه صبر کن یادم میره. خلاصه اینطوری که ما پا منبری میشیم دیگه. من عاشق ماه رمضانم. بنده خوبی واسه خدا نیستم اما این ماهش رو دوست دارم. یه جورایی حواس همه یه کم جمع خدایا به خاطر اینکه بازم بهم فرصت بودن دادی ممنونم. خدا کنه به قول سهند عزیز وقتی همدیگه رو میبینیم آدم شده باشیم.
![]()
تو پست های بعدی مفصل درباره ماجراهای این یکی دو روزه مینویسم.
( جالبه که یکیشون رو من داشتم).
من هم تا دو ساعت بهشون گیر دادم. با این وجود مرسی از کتاب ها و سی دی شازده کوچولو.
![]()
هرجا وقت شد کتاب دستم گرفتم.و این شکلی شدم
. بعدا درباره شون می نویسم.
ممنون مامانی.
پی نوشت: از همه مهمان های مجازی خونه مون ممنونم. دوستایی که ندیدن چهره های واقعی شون باعث شده در موردشون هیچ پیش داوری ای نداشته باشم و همونطوری که هستن قبولشون کنم و دوستشون داشته باشم.
![]()
. هیچ کس نیومده بود. گفتم باید صبر کنم، حتما دونه دونه میان.![]()
![]()
. بعد از کلی عکس گرفتن خانوم ز که بهش می گفتیم شادی، دونه دونه فیلم گرفت و بچه ها از پیشرفت هاشون گفتن.
)
![]()
![]()
![]()
![]()
آره دیگه حرکات موزون انجام میدادیم.![]()


![]()




![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
تره. آدما یه کم مهربون تر هستن و خدا یه عالمه کریم و بخشنده تره.
| Design By : Night Skin |


