از ماست که بر ماست
اندیشه
رسما به سرم زده و خودم اعتراف می کنم. کاری هم از دستم بر نمیاد. این یکی دو روزه خیلی اذیتتون کردم. خیلی نگرانتون کردم. و باعث شدم عصبانیتتون رو سر بقیه خالی کنید. سعی می کنم به خودم انرژی مثبت بدم. شما هم تحملم کنید. به حمایتتون نیاز دارم. عذاب وجدان دارم. واقعا ممنونم که با بحران های من کنار میاید. می دونم اذیت می شید اما به روتون نمی یارید. این بحران هم میگذره. اگر مدیریتش کنیم کمتر عذاب می کشیم. فقط میخوام بدونید که با تمام سختی هاش وقتی کنارتون میشینم آروم میشم. امروز هم حالم بهتره. بابایی من رو به خاطر تمام سکوت های کشدارم ببخشید (وای چقدر اون حرفتون جالب و عزیز بود که واسه بابا... تعریف کن). امروز خسته از موتیف های تکراری، از صبح دچار یاس فلسفی هستم. جالبه که وسط همین یاس فلسفی بودم و داشتم می گفتم خدا جون فایده من الآن روی زمین چیه، و من دارم وسط این خلقتت چه کار می کنم، و چه بهتر زحمت رو کم کنم، و از این غرغر های ریز به جون خدا می زدم که یهو زمین لرزید. گفتم خدایا من هرچی می گم گوش نمیدی اما این یکی رو خوب شنیدی ها... خسته ام. خیلی خسته ام و این یاس فلسفی هم شده مزید بر علت. اما خداییش دلم نیومد زحمتم رو از دوش خلقت بردارم. حیف نیست؟ هنوز کلی راه نرفته جلوی رومه اما: Two roads diverged in a yellow wood Sorry I could not both go۱ توی سالهای آخر دوره راهنمایی و اوایل دبیرستان گاهی که دلم خیلی می گرفت یا یه سوال بی جواب توی ذهنم بود می رفتم می نشستم زیر میز ناهار خوری و یکی دو ساعتی در سکوت همون جا می موندم. تو دوران دانشجویی توی خوابگاه یه گوشه اتاق مال من بود. می رفتم اون کنج می نشستم و بق می کردم و به سوالای فلسفی ام فکر می کردم. شروع به درس دادن که کردم سوالام وقتی می اومدن سراغم که به بچه ها یه تکلیفی می دادم و اونا مشغول بودن. بعد همین می شد دست مایه کلاس های مکالمه واسه به حرف کشیدن بچه ها. اما این روزها خسته ام. فقط خسته ام. از وقتی بزرگ شدم دیگه روحم زیر هیچ میزی و کنج هیچ اتاقی جا نمی گیره. اعتراف می کنم که دلم برای تدریس تنگ شده. خیلی هم تنگ شده. فکر می کنم اشتباه کردم. راستی آقای سهند برگشتن.
۱. شعر از رابرت فراست. دیروز هرچی غذا میخوردم سیر نمیشدم. نمیدونم چرا. اما همین باعث شد یه خاطره توی ذهنم تداعی بشه. دو سال پیش روز تولد آقای سهند خواهرشون ما رو واسه نهار بردن بیرون. قبلش هرچی به آقای سهند گفتم بابایی من اهل غذا نیستم اصراف میشه ها. قبول نکردن. خلاصه ما رو بردن یه رستوران شیک . اول سوپ قارچ اومد. منم که عاشق قارچ. هی اونا به من چشمک زدن هی من به معده ام التماس کردم. نشد که نشد. سوپ قارچ جلوی چشمهای حسرت زده من رفت که رفت. خداییش آبجی خانوم خیلی با سلیقه بودن تو انتخاب غذا. بعدش میگو اومد. تو چشمای میگو نگاه کردم، به آقای سهند نگاه کردم. اشاره زد که بخور. بازم نشد. من گشنه فقط نوشیدنی نوشیدم. ظرف میگو هم روی دست های گارسون رفت و چشم من تا آشپزخانه دنبالش. سالاد هم از ما رو برگردوند. و سهم من از ناهار اون روز شد دو تیکه میگو، دو تا قارچ، یه پر سیب زمینی. آبجی خانوم بیگناه اونروز کلی پول بابت غذاهای نخورده من داد و لابد توی دلش هم چقدر عصبانی شد. که حق هم داشت خداییش. یادمه از شدت خجالت بابت شیرین کاریم کادوی تولد آقای سهند رو که یه کتاب بود هول هولکی دادم بهشون. و بقیه راه خودم رو با کودک فهیم آبجی خانوم سرگرم کردم. وقتی برگشتم خونه تا یه هفته سیر نمی شدم. هرچی میخوردم یاد قارچ های عزیز و میگو می افتادم و گشنه تر میشدم. عجب روزی بود. هیچوقت نپرسیدم از آقای سهند که از این کار من و لب به غذا نزدن من چه حسی داشتن. خودشون هم نگفتن. پی نوشت: من همیشه توی مهمونی ها اشتها ندارم و هی یکی با ظرف غذا دنبال من می دوه. تصمیم کبری: بالاخره تصمیمم رو گرفتم که این ترم هم با هر مصیبتی شده برم کلاس فرانسه. صبا هرکاری رو شروع میکنه تا تهش میره. دنبال نوشت:امروز توی مترو ظرف غذا با هجوم جمعیت روی دست ها رفت و صبا امروز رو هم گرسنه میمونه. دیگه میرم به خدا. فقط لطفا یه فاتحه برای حافظ...![]()
![]()
![]()

... بله ... طبقه چهارم یا پنجم شایدم بالاتر.... ترس از ارتفاع هم دارم وحشتناک. از شانس من هم صندلی کنار پنجره قسمت من شد و یه نگاه به پایین کافی بود که روزم تیره و تار بشه. با آبجی خانوم هم که رودربایستی داشتم و ...![]()
![]()
![]()
![]()
| Design By : Night Skin |
