از ماست که بر ماست
اندیشه
آنقدر دور خواهم شد که چشم هیچ خورشیدی به رویم باز نشود هفت بار صورتم را با اشک غسل خواهم داد و هفت بار تکرار خواهم کرد: "صبر داشته باش". در دلم می خندم تلخ میخندم که سالهاست طعم هیچ حلوایی نچشیده ام.
دوست های گلم نگران نباشید. من هر از چند گاهی چیزایی رو می نویسم که به ذهنم میرسه. نگران نباشید. نوشته های قبلیم رو که میخونم از خودم ناامید میشم. ناامید میشم از این همه روزمرگی که اطرافم رو گرفته. تا حالا شده صبح از خواب بلند بشید و ببینید دیگه حتی یه خط شعر هم نمیتونید بگید و ذوق ادبیتون رو کلا از دست دادید؟ شده کلی حرف داشته باشید و نتونید بگید؟ شده تو خصوصی ترین فضا ها هم از گفتن حرف هاتون واهمه داشته باشید؟ شده که پشت این حرف های صد من یک غاز قایم بشید که خودتون رو فراموش کنید؟ تاحالا دردش رو حس کردید؟ وقتی سعی میکنم خودم رو فراموش کنم و همرنگ اطرافم باشم بیشتر از خودم بدم میاد. این یه واقعیته که دارم پشت حرف هام پنهان میشم و دلم رو به دلخوشی های کوچیک خوش می کنم. چاره چیه. میخوام زیاد بنویسم اما نمیشه... نه که حرفی واسه گفتن نباشه. من امروز نای نوشتن ندارم. رو به راه نیستم. تا این لحظه از عمرم از اعجاز روزهای زیادی گذشته ام. گاهی چشمام رو بسته ام تا خیلی چیزها رو دیرتر ببینم. اما وقتی چشم هام رو باز کردم عشق رو شناختم و به ما بودن دل بستم. فقط دلم خواست بنویسم که دلم به همین بهانه های کم و اسه موندن خوشه و پشتم گرمه به یه مرد. روزانه هایم را با تو قسمت می کنم، نانم را عشقم را غمم را لبخند شیرین و گودی گونه ام را و سیبم را ، که تنها یادگار عزیز هبوطی از یاد رفته است. خط می کشم به من خط می کشم به تو باید ما باشیم تا از خاطره تلخ هجران عبور کنیم. تطهیر می کنم، چشمم را و روحم را برای خواندن از عشق. بخوان تازه ترین تازه بخوان بخوان با من از این کلام مکرر. هذیان نوشت: سکوت می کنم که همهمه درونم را نشنوی در سکوت اشک میریزم تا آتش این دل خاموش شود اما نمی شود که نمی شود. زبانه گرفته این دل زبان بسته بس که هستی و نیستی نیستی و هستی. پی نوشت: میشه من آفتاب بالانس بزنم؟ میشه من روی سرم راه برم؟ میشه اینهمه انتظار یه پایان خوش داشته باشه؟ میشه اینقدر خودم رو برای خودم روایت نکنم؟ میشه ادامه این داستان رو روایت کنی؟ میشه من در مقابل هیچ پرتگاهی قرار نگیرم تا هوس پرتاب کردن خودم به سرم نزنه؟ میشه یه روز که از خواب بلند میشم همه چیز خوب باشه؟ بچه که بودم مامان واسم یه جوجه خریده بود. یه روز دیدم خیلی کثیفه. بردمش حموم و حسابی شستمش. بیچاره همون شب ذات الریه کرد و مامان گذاشتش توی سطل آشغال. صبح خواهرم صدای ضعیف جیک جیکش رو شنیده بود و درش آورده بود و شسته بودش. وقتی از خواب پاشدم دیدم ای بابا جوجه کثیفه که باز. دوباره شستمش. و اینبار دیگه جدا مرد. چه ربطی داره؟ نمیدونم. اما نمی شود که نمی شود. چشم هایت که مست خواب می شوند شب به خیر که میگویی مثل همیشه بغضم را فرو می دهم و با همان لبخند مصنوعی آرزو می کنم خواب های رنگی ببینی. باز حسرت صدایم پنهان می ماند، بس که خواب آلوده ای. هیچ به تو گفته ام خواب های من همه خاکستری اند؟ هر شب به خودم می گویم امشب می بینمش و دستان گرمش را می فشارم. گاهی یادم می رود! یادم می رود خواب ببینم. عجیب نیست؟ تو که شب ها خواب های رنگی می بینی روی ماه خدا را ببوس. یادت نرود. حتما بگو! بگو: قلب کودکی یتیم سخت مشتاق است که سفره خانه اش پر باشد از نان و عشق.
| Design By : Night Skin |

